تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...صفر با اپسيلوني مثبت...

 

نمي نويسم

چون سكوتم

در فضايي از هيچ ايستاده

بادباكي از رويايم ساخته

نخ آهسته آهسته رها

باد آرام آرام مي برد بالا

خيره در تماشا

نگاه ، خالي و كمي سرد

به لب لبخند

نه از رضايت و نه از درد

ذهن خاموش

و روح همچون كودكي ام

آرام اما شاد و بازيگوش

گاه در باد مي دوم

گاه در كنار يك گل جوانه مي زنم

بغضم را به ابر مي بخشم

و آفتاب را در خود جاي مي دهم

بي دريغ خود را مي بخشم

هر تكه ام در روحي مانده

دستانم را نگاه كن

خاليست

اما هنوز پربارم

همچون چشمه اي جوشانم

آنكه ديگر نمي نوشد

هميشه تشنه مي ماند

خنده ام مي گيرد اگر تلاشم را به تو نسبت بدهم

به خود مي بالم اگر به خواسته و احساسم سنجاقش كنم

يك سال يا بهتر است بشمارم 365 روز و شب

نصفه خودم را مي گذارم اين طرف ترازو

و مال تو آن طرف

مي بينم :

من پايين مي مانم

تو آن بالا ...

دلم مي گيرد

همچون كودكي ام

زمان ِ الاكلنگ بازي

كه دوست داشتم هميشه بالا باشم

نزديك به آسمان...

من اينك رفته ام

سوار بر تاب سرنوشت

تاب مي خورم در سكوت‌ ،‌ آرامش

غرق در نور خورشيد

پرشور از پيچيدن در باد

و نبود ياد

تهي از زمين

جاري در دنياي خودم

به هيچ اشاره اي منحرف نخواهم شد

 

پ.ن : ديدي ، آب از آب تكان نخورد

رفت و گذشت

بي نگاهي كه بوي مهرباني دهد

غافل از اينكه همين نزديكي ها

از آب آبي تر است دلي كه مي ميرد

ديدي ، هيچ كس از ما با ما نماند...

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 3 بهمن1388ساعت 0:43  توسط .: م ر ی م :.   | 

#67

كاش راه اينهمه دور نبود

يا من اينقــــــــــــــــــــــــدر سرم درد نمي كرد

اين فكرها در سرم جست و خيز نمي كردند ،

بغض گلويم را فشار نمي داد و

چشمانم گاه و بيگاه خيس نمي شد از اشكي بي دليل

~

كاش راه اينهمه دور نبود

آن وقت تمام خاطراتم را هاشور مي زدم

همه آنها را با يك فراموشي جزئي، طاق مي زدم

بعد يك ليوان آب مي خوردم و

شروع مي كردم دوباره رفتن را

~

كاش راه اينهمه دور نبود

آن وقت يك نفس مي دويدم

در پي نخ ِ بادباك ِ آرزوهايم

هماني كه در آخرين طوفان، رهايش كرده بودم

تا دوباره تابــَـش بدهم در آغوش ِ باد ، شادمانه اوج گرفتنش را نگاه كنم

~

كاش اينهمه فاصله نبود

بين آنچه كه الان هست ، و

بانويي كه دلم مي خواهد باشم ؛

متفاوت ، شاد ، پر هياهو

نه اينطور زرد و خسته و خط خطي

~

و

اي كاش كسي بود

كه من را بخواند

پيدايم كند بين اينهمه خط و حرف و نوشته و صدا

از پس ِ كلماتي كه دوره ام كرده اند بيرونم بكشد ؛

توي چشمانم نگاه كند ؛

تكانم بدهد ؛

داد بزند:

-          تو هم حق زندگي داري

                                 همانطور كه دوست داري

 

 

 

پ.ن: بهتر بگويم

اي كاش همه ي "كاش"ها را مي سوزاندم

قصه ام را  از زجرهاي پنهان پاك مي كردم

از تكرار كلمات نمي ترسيدم و

به معناي حضور ، و آنچه مرا به تو وصل كرده است

ايمان مي آوردم........                       

بعد ، دستت را مي گرفتم و از اينجا مي رفتيـــــــــــــم

 

 

                                                                                :یادگاری:

                                                               تو در منی

                                     عمیق تر از عشق

     پنهان تر از تمام رویاهایم

  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 14:37  توسط ^ مریم بانو ^ 

#66

                               

      

                                   زمین گرد است

از هر طرف که بروی

                                                            باز هم به من می رسی

                                         !!!

 

پ.ن: به چشم خودم دیده ام که رویاهایم ، درست وقتی که خیال می کنم بهشان رسیده ام ، از هم می پاشد.

از نو به رویاهایم اعتقاد پیدا کرده ام و وحشتم از همین است. چرا که همه چیز همانطور پیش می رود که می خواهم ، و می دانم به زودی همه اینها نابود می شود...

 

    

+ خط خطی شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 11:7  توسط ^ مریم بانو ^ 

...د ي گ ر...

 

 

ديگر اگر گريان شوي

چون شاخه ها لرزان شوي

از اشكها غلطان شوي

ديگر نمي خواهم تو را

 

گر باز هم يارم شوي

شمع شب تارم شوي

شادان ز ديدارم شوي

ديگر نمي خواهم تو را

 

گر محرم رازم شوي

بشكسته چون سازم شوي

تنها گل نازم شوي

ديگر نمي خواهم تو را

 

گر بازگردي از سفر

آواره گردي رهگذر

شب را نخوابي تا سحر

ديگر نمي خواهم تو را

 

گر بازگردي از خطا

دنبالم آيي هر كجا

اي سنگدل، اي بي وفا

ديگر نمي خواهم تو را

 

" پژواك "

 

پ.ن : خسته ام
ديگر چشمهايم اشکي ندارد براي ريختن
ديگر از اين همه واهمه پکيده ام
پکيده ام
مي فهمي


 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 14:54  توسط .: م ر ی م :.   | 

#65

 

ديگر با دستهايم سخن ميگويم

خشكيده ، مفلوج ، ملتمس

و در اهتزاز ... به علامت تسليم

.

مي خواهم كلمات را بُـــكـُـشم ، قبل از آنكه آنها با فرار ِ هر روزشان مرا بــُـكـُـشند...

راحت شوم از شر ِ اين كلمات كه رژه مي روند براي خودشان در فكرم ، و

تا دستم را دراز مي كنم كه بگيرمشان و روي كاغذ بنشانمشان

فرار مي كنند ، دور مي شوند ، از آنجا با خنده ايي مسخره نگاهم مي كنند

كه من ، چقدر اكنون ناتوانم ...

دوست دارم انگشتم را محكم فرو كنم پس ِ ذهنم

تا همه افكارم با هم بالا بيايند ، عق بزنم تمامشان را ، عميـــــــــــــــــــق ، از ته ِ ته ِ دل ِ ذهن

بعد بیوفتند جلوي پايم

من ؛ له شان كنم ، فشارشان بدهم ، رويشان خاك بريزم ، با سنگ تق تق بكوبم رويشان

تا بميرند ، تا ذهنم نفس بكشد ، تا يك شب آسوده بخوابم

.

بعد ديگر راحت مي توانم گم شوم

توي كوچه ها ، بين ِ آدم ها

.... جا بمانم

توي آهنگ ها

توي عكس ها

زير برف و باران

زير تگرگ ها

توي اولين لحظه هاي آشنايي

قشنگتر ، توي آخرين لحظه ها

توي ماشين

كنار جاده ها

توي وقتاي ِ خاليه خالي

توي ِ مه ِ صحبگاهي ، لب ِ دريا

بزرگترين موج كه به ساحل رسيد ، همراهش ميروم و تمام ميشوم

اين گونه گم مي شوم ...

وقتي تمام شدم ، ديگر هيچ چيز بهتان نميگويم

همه هي مي پرسند خوبي؟

من فقط مي خندم و به زمين زل مي زنم ...

به همين راحتي ؛

چون كلمات را كـُــــــــشــــــــتـــــــه ام ، من

 

پ.ن:  گرفته ام ، دل گيرم ، اما ديگر دلم گير نيست ....

                      دل تنگ نمي شوم ديگر ، خوب زور كه نيست ....

  

+ خط خطی شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 13:48  توسط ^ مریم بانو ^ 

...دو در جا...

 

ميان دو چيز ماندن كه يكي روبروي ديگري است

و روآوردن به يكي مي شود پشت كردن به ديگري

مرا تا ته له شدني وحشتناك اما خاموش مي برد

انگار قلبم را تا كرده اند

كه اين نصف با آن نصف با هم رو به رو شده اند

و من در اين بين هر چه مي خواهم اين دو را كنار هم بگذارم

زورم نمي رسد، نمي شود ...

از شدت هجوم اين ترك ها قلبم دارد مي شكند

و هيچ كدام نمي دانند كه قدم هايشان، حرف هايشان، بي تفاوتي هايشان

دارد مرا به مرز ايست شدن مي رساند

و من آنقدر درد دارم كه قدرت ناله كردن هم ندارم

گويي زنده به گورم مي كنند

و دهانم پر از خاك شده است كه صدايم خفه شده

تضاد ِ دو حس ، دو قسمت از يك چيز

همان ماندن در صفر مطلق است

كه يكي به راست مي كشد و ديگري به چپ

يكي به بالا مي كشد و ديگري به پايين

و من آنقدر كلافه ام

كه نه اين را مي خواهم نه آن را، ديگر!

مي خواهم هر دو را رها كنم

و در چاله ي صفر فرو روم

آنقدر فرو روم كه ديگر دست هيچ كدام به من نرسد

بروم و سر از جاي ديگر، احساس ديگر دربياورم

خود را مي بينم كه در آينده اي نزديك

در آستانه درماندگي ام پودر خواهم شد

چقدر دلم محتاج نبودن است

وقتي آدم را هيچ مي انگارند

بي اختيار، بي شعور، بي درك، بي فهم و بي هر چيزي كه فكرش را بكني

همان بهتر كه نباشي

من، عروسك نيستم كه هر طور خواستند مرا بچرخانند

به جاي من حرف بزنند، فكر كنند، انتخاب كنند، جواب دهند... زندگي كنند!

24 سال مي شود كه حوا شده ام،

و چند ساليست كه به بلوغ  رسيده ام

وقتش رسيده مرا بچينند، از درخت ممنوعه!

خيلي ها خواستند اما قدشان نمي رسيد

هر چه تلاش كردند با چوبي، لنگه كفشي ... مرا بياندازند، نشد

اما دستي آمد كه قدش مي رسيد، كه قدش مي رسد

نه بزرگترم كه از دستش بيفتم

و نه كوچكتر كه در دستش له شوم

اما اين شاخه است كه اين بار نمي گذارد

و من از كشيده شدن و كنده نشدن دارم كم كم خراب مي شوم

دلم مي خواهد درخت تكاني به خود دهد

بيفتم، قِل بخورم، بيفتم در نهري و بروم و بروم و بروم...

خلاصه كه همچون كلافي سر در گم

گيـــــــــــــــــــــــــــــر كرده ام

 در اين بزرخ ِ بياباني

 

پ.ن1 : كاش اين بيابان را پاياني بود...

پ.ن2 : كاش فردا را كسي پنهان كند

لحظه را در لحظه سرگردان كند

ساعت را بميراند به خواب

ماه را به شاخه آويزان كند

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توجه : هر چه مي نويسيم در ما جريان دارد

الهام از عكس يا متني خاص نيست

ما خود را با كاغذ غسل مي دهيم

 

+ خط خطی شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 14:39  توسط .: م ر ی م :.   | 

#64

 

من تنها ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهار راه شلوغ که حتی جای سوزن انداختن ندارد.

 من محالم. چون اجتماع نقیضینم.

 من آن قدر خسته ام که انرژی خستگی در کردن هم دیگر ندارم. انرژی ناله کردن یا افتادن یا خواب رفتن هم، شاید برای همیشه.

من برای رسیدن به چیزهایی که دوستشان دارم با سرعت نور در خلاف جهت شان حرکت می کنم.

در اوج ِ تمنا ، نمی خواهم.

 من گیج یک مبهم ِ گنگم که خوب می شناسدم عمریست و هیچ نمی شناسمش، عمری است.

~


درست الان همان جایی هستم که همیشه وقتی می رسم به مرزش، می ایستم، بر می گردم، پشت سرم را نگاه می کنم و با لبخند غریبه ای شروع می کنم به ویران کردن فرصتهایی که من را خودم فاصله می گذارند.

امروز ایستادم، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و جای پای یک آدم تنها را دیدم که راه دوری را آمده و گاه به گاه ایستاده و گرد و خاکی کرده و رد خودش را خط خطی کرده معلوم نیست برای چه.

بیشتر که نگاه کردم، دیدم این راه دور، دایره های تو در تویی است مارپیچ شده دور هم، مثل یک صفحه گرامافون. و یک عمر آمده تا چند وجب جلو برود وسط ِ این پیچ و واپیچ.

بیشتر که نگاه کردم دیدم زیر دست و پای یک عالمه رفت و آمدم ، و هم دیده می شوم و هم نه.

جزیره ای درست کرده ام که کسی راهش را نمی داند. جزیره ای که تنهایی دارد و سکوت نه، هم همه دارد و هم دلی نه، هم سایه دارد و سایه نه.

~


پرسیده بودی این همه خواستی بگویی و بیرون بریزی و بپرسی و نکردی، نگفتی، نیامدی. کجا بیایم؟ چه بگویم؟ دردی که خواستم بگویمش برایت همین است. که نمی توانم بگویم. که نمی شود بیایم. که هستم ولی نیستم.

مشکل همین است رفیق جان. من ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهارراه شلوغ.

~

نامه ها

 

پ.ن: درد تو نیستی ....

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 15:16  توسط ^ مریم بانو ^