كسي كه بايد بخواند، هرگز نميخواند
اويي كه بايد بفمد، خواب است
ايستادهام، تا نفسي تازه كنم - به آسودگي
چون آنچه بايد بشود، ميشود... بي حرص ِ من و تو
همه شاديها انگار از دور خوشاند و
همه لذتها هم از درون خالي
وقتي به آنها ميرسي، جلوي چشمت، مانند حبابي ميتركند
اين روزها، حس و حال عجيبي دارم
گاهي هستم، شاد و خندان
گاهي غرقم، آنچنان در خود كه بيخبرم ميمانم از اطرافم
حس من عجيب است و غريب
دوست داشتني و نفرتآور
که اينها هم بستگي دارند به حسم در همان لحظه – دقيقا !
و اين براي من معادله اي ست با چند مجهول
كه از درك و حل آن، خود نيز عاجزم
يافتن ِ خود ِ خودم، آنچه كه هستم يا آنچه كه ميخواهم باشم
آرزوي اين روزهايم است
من؛ عاشق تنهاييم، بودن و خلوت كردن با خودم
- و البته، با يار ِ دوست داشتني ام، خدا ! -
از تنهايي لذت ميبرم، شاد ميشوم، اوج ميگيرم
قُلپ قُلپ مينوشم و سيراب ميشوم، از مال ِ خود بودن
خلوت ميكنم، مراقبه ميكنم، بالا ميروم ...
بعد، ناگهان دلم ميگيرد ... مثل آخر ِ همه لحظه هاي خوش
دلتنگ ميشوم و غمگين
براي حضور كسي كه گاهي آنچنان لطيف نگاهم كند
كه گويي نرمترين پر ِ دنيا را به صورت ِ قلبم كشيده است
آه ، خاطرات ... زماني - روزي - لحظه اي -
چه خوب، چه عالي، چه لذت بخش
داغ ِ داغ - تنم يكهو گُر ميگيرد -
دلم تنگ ميشود براي خطوط دستهايش
ورق ميزنم - خش خش - از ابتدا تا انتها
سوار منحني سينوسي ميشوم - مثل سرسرهايي دراز ، با پايين و بالا رفتنهاي طولاني -
بالا كه ميروم، از خوشحالي جيغ ميكشم
اما، به سر پاييني كه ميرسم، وحشت ميكنم ... جمع ميشوم
اين آخريها زياد پايين آمدهام
بيشتر ترسيدهام تا لذت برده باشم
سعي كردهام تا بيشتر نديده بگيرم، نديده بگذارم
بگذارم و بگذرم، از همه ناراحتيها
اما بعد ديدم مثل عقدهايي سخت در دلم جا كرده
[ هماني را كه نميدانم چه نامي بايد بر آن گذاشت ]
ترمز كردم - ايستادم - عقربههاي ِ ساعت ِ حضور را شكاندم -
تا ديگر نباشم - تا رنگ نبازد همه آنچه بدان علاقه داشتم
نبودن، گاهي ميتواند شروعي زيبا باشد براي «هميشه بودن»
به شرطي كه ياري مهربان داشته باشي و عزمي راسخ و ارادهايي محكم
كه اگر دستت را براي كمك دراز كردي و نگرفت ... نشكني !
به خيال ِ نوازش ِ گونه هايت - همانهايي كه مدتهاست دست ِ نوازشي نديدهاند - كه رسيدي
پيچ ذهنت را به سوي خاموش بچرخان
اينگونه، بهتر است - برايت !