...صفر با اپسيلوني مثبت...
نمي نويسم
چون سكوتم
در فضايي از هيچ ايستاده
بادباكي از رويايم ساخته
نخ آهسته آهسته رها
باد آرام آرام مي برد بالا
خيره در تماشا
نگاه ، خالي و كمي سرد
به لب لبخند
نه از رضايت و نه از درد
ذهن خاموش
و روح همچون كودكي ام
آرام اما شاد و بازيگوش
گاه در باد مي دوم
گاه در كنار يك گل جوانه مي زنم
بغضم را به ابر مي بخشم
و آفتاب را در خود جاي مي دهم
بي دريغ خود را مي بخشم
هر تكه ام در روحي مانده
دستانم را نگاه كن
خاليست
اما هنوز پربارم
همچون چشمه اي جوشانم
آنكه ديگر نمي نوشد
هميشه تشنه مي ماند
خنده ام مي گيرد اگر تلاشم را به تو نسبت بدهم
به خود مي بالم اگر به خواسته و احساسم سنجاقش كنم
يك سال يا بهتر است بشمارم 365 روز و شب
نصفه خودم را مي گذارم اين طرف ترازو
و مال تو آن طرف
مي بينم :
من پايين مي مانم
تو آن بالا ...
دلم مي گيرد
همچون كودكي ام
زمان ِ الاكلنگ بازي
كه دوست داشتم هميشه بالا باشم
نزديك به آسمان...
من اينك رفته ام
سوار بر تاب سرنوشت
تاب مي خورم در سكوت ، آرامش
غرق در نور خورشيد
پرشور از پيچيدن در باد
و نبود ياد
تهي از زمين
جاري در دنياي خودم
به هيچ اشاره اي منحرف نخواهم شد

پ.ن : ديدي ، آب از آب تكان نخورد
رفت و گذشت
بي نگاهي كه بوي مهرباني دهد
غافل از اينكه همين نزديكي ها
از آب آبي تر است دلي كه مي ميرد
ديدي ، هيچ كس از ما با ما نماند...


