تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

#28

الان درست ساعت ِ یازدهم از روز ِ هجدهم ِ دومین ماه ِ

از چی ؟!

ا ِمممم ...

از ... !

از تصمیم مهم ِ من !

...

 

تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد

من ؛ خیلی فکرا کردم

من ؛ به خیلی نتیجه ها رسیدم

من ؛ خیلی حرفها رو سبک سنگین کردم

من ؛ خیلی چیزا رو با منطق سنجیدم

من ؛ خیلی چیزا رو فهمیدم

- البته یه کمی دیر ! -

 

...

 

خب میدونی ، سخت بود

اما قضیه رو برای خودم حل کردم

هر چی بود و هر چی که نبود

هر چی اتفاق افتاد و هر سوءتفاهمی که ایجاد شد

هر حرفی که دیگران بهم زدن

هر نقشه ای که دیگران کشیدن

هر چیزی که شب و روز تو ذهنم مرور میشد و بازسازی

همه رو گذاشتم یه گوشه ی دور دست ِ ذهنم

آدرسشم فراموش کردم !

 

...

 

دیگه به هیچ کدومشون فکر نکردم

تو تمام ِ طول ِ این 2 ماه و 18 روز

الان درست چند ساعته که یه ترسی اومده تو وجودم

ترس ِ اینکه نکنه دوباره با یه گلنس

همه چی دوباره یادم بیاد

همه ی این چیزایی که برای فراموشیشون تلاش کردم

آخه میدونی ، برای پاک کردن ِ اون تصویر از تو ذهنم خیلی زحمت کشیدم !

 

...

 

الان درست چند ساعته که دوست ندارم مهر بیاد

دوست ندارم تابستون تموم بشه

دوست ندارم این فراموشی فراموشم بشه !

 

...

 

کار ِ خاصی نمی تونم بکنم

جز اینکه کور بشم و کر

جز اینکه نذارم آدرس اون گوشه ی دور دست ِ ذهنم یادم بیاد

 

...

 

جز اینکه وقتی اومد

... ،

- نمی دونم -

 

پ . ن 1: به خوابی هزار سال ِ نیازمندم !

 

پ . ن ۲: تمام !

+ خط خطی شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 21:22  توسط ^ مریم بانو ^ 

|_-ـ-_|

 

 

 

تازگی ها فهمیدم همه چی شوخیه ،

شوخی هایی معنی دار

که گاهی می تونی ازشون رد شی

و گاهی مثله دیواریه که قدرت ِ پرش ازش رو نداری...

یا باید بپذیریش یا باید با کلنگ بزنی خرابش کنی...

 

گاهی خراب کردن فایده ای نداره

فقط خودت رو خسته می کنی

چون دوباره جلوی پاهات سبز می شه

حتی اگه بخوای مسیرت رو عوض کنی

باز میاد جلوت و بهت می گه دالی!!!

 

وقتی شوخی رو جدی می گیری

و بهش بها می دی

مثله یه کِش هی از دستت در میره!

 

وقتی بهش می خندی و می خوای ازش رد شی

هی می گه من رو ببین ، من هستم!!!

 

تازگی ها فهمیدم زندگی مثله رود جاریه،

واسه من و تو وای نمی سه تا فکر کنیم یا تصمیم بگیریم!

حتی وقتی با پایان ِ یه فصل از زندگیت

می خوای خستگی در می کنی

داره واسه ات تدارک می بینه!

 

زندگی با "بود" و "نبود" ها کاری نداره،

با الانت ، با لحظه های "هستن" ،

با "شدن" های پی در پی

مسیرش رو پیدا می کنه و به حرکتش ادامه می ده!

پس نباید اون چیزی باشم که بودم،

باید اون کسی باشم که هستم!

 

"بودن" مثله وجود ِ مرداب ساکنه،

اگه "بودن" ِت خوب بوده باشه

شاید رشده یه نیلوفر رو توی وجودت حس کنی

وگرنه پر می شی از لجن و خزه و کثافت!

 

وقتی در جریان ِ رود شناور و رها هستم

به سنگ های زیادی ممکنه بر بخورم،

 

تازگی ها فهمیدم که وجوده سنگ ها لازمه،

سنگ ها باعث ِ صدای خوش ِ آب می شن،

سنگ ها با گرفتن ِ لجن ها و زشتی ها آب رو پاک و زلال نگه می دارن!

 

باید "شد" و "گذشت" و "رفت"

فرصتی واسه تماشای تبدیل ِ "شدن"

به "بودن" نیست!

 

 

 

 

 

پ.ن1 : "بودن"

 

            همون بزرگراه ِ بی دور برگردونه،نمی شه برش گردوند،

 

            مثله خطه نوشته شده روی سنگ ِ ، خیلی سخت می شه پاکش کرد!

 

پ.ن2 : رود اگه وایسه می میره،

 

              تابلوی ایست فقط یه بار

 

                              اونم شب ِ قدر!

 

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 19:41  توسط .: م ر ی م :.   | 

(.:.)

 

 

 

چقدر این روزها دوست دارم نامرئی شم!

یاده دورانه بچگیم می افتم با اون همه رویاهای شیرین...

 

همیشه دوست داشتم

 

نامرئی شم...

 

اما حالا ، الان ، واسه همین لحظه هام

می خوام نباشم! یا دیده نشم! خواسته نشم!

می خوام مخاطب هیچ جمله ای نباشم...

 

می خوام ول بچرخم روی این کره زمین

بدون ِ اینکه دیده شم ...

 

این روزها دیده شدن برام دردناک شده...

شاید یه زمانی ، قبل ترها! دوست داشتم دیده شم

اما حالا نه ! ، می خوام فقط به خودم فکر کنم...

می خوام فقط خودم رو حس کنم...

ببینم کجام ، چقدر اومدم ، چقدر مونده...

بفهمم چی به چیه ، کی به کیه ...

احساس می کنم چند وقتیه خیلی

از خود بی خود شده بودم یا هستم! هوم؟!

 

یکی بیاد بگه قراره چی بشه...

خدا هم که جدیدا هیچی نمی گه ،

آخه من ِ بنده ی خنگ از کجا باید بفهمم

که کِی اعتماد کنم و کاری نکنم!

کِی توکل کنم و یه کاری بکنم؟!

 

گیجم ، منگم اما افسرده نیستم!

درگیره خودم شدم ،

البته اگه وابستگی ها

دل بستگی ها

بذاره که رها باشم...

 

حرفی واسه گفتن

نوشته شدن

فهمیدن

درک کردن

ندارم!

فقط دارم

حسم رو

روی کاغذ

خط خطی می کنم...

 

می دونی چی از آب در اومد؟

حدس بزن!

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 20:30  توسط .: م ر ی م :.   | 

#27

پووووف ؛

 

...

 

دراز کشیدن روی تخت اتاقم

خیره موندن به سقف ، بررسی چندین باره همه زوایاش

و مرور گذشته ایی که زود گذشت

و یه خنده ی عصبی تحویلشون دادن ... !

 

...

 

دراز کشیدن روی تخت اتاقم

خیره موندن به سقف ، بررسی چندین باره تمام زوایاش

و مرور این روزهای کشدار جدید

و خمیازه ایی بلند به افتخارشون کشیدن ... !

 

....

 

دراز کشیدن روی تخت اتاقم

خیره موندن به سقف ، بررسی چندین باره تمام زوایاش

و منتظر روزایی که هنوز نیومدن

آینده ای که دیر میاد

و یه اخم تحویلشون دادن ... !

- حفظ جذبه !!! –

 

...

 

همه اینا شده تعریف زندگی برای من !

 

 

پ.ن: دو دست زره و كلاهخود جديد سفارش دادم براي خودم و م ري م ؛ آخه اين قبليا تو جنگهاي قبلي بدجوري فرسوده شدن!!!

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 14:6  توسط ^ مریم بانو ^ 

|~|

 

دیشب دلم برای خودم تنگ شد!

می دونم تغییر کردم...

 

حس می کنم یکی می خواد

جای خالی ِ آوای م ری م رو پر کنه!

 

هر روز تند تند به مریم بانو زنگ می زنم!!!

بدون ِ اینکه حرفی واسه گفته شدن

یا اتفاقی واسه تعریف شدن داشته باشم!

همین که صدای نفس هاش رو از پشت ِ خط می شنوم

آروم می گیرم!

همین که حس می کنم هنوز هست،

هنوز پیشمه! هنوز ... !!! {ازم دور نشو!}

 

هنوز نصفه ی خودم کامل نیست...

 

داشتم دیشب فکر می کردم

که آرزویی واسه همراه شدن با کسی رو ندارم!

چون هر چی بخوام دارم!

به نداشته ها هم عادت کردم...

 

هنوز می تونم تنهایی

با مامانم

با مریم بانو

راهم رو ادامه بدم...

نیاز به نفره سوم ندارم! {دارم جدی می گم}

 

از همین جایی که هستم راضی ام!

پس چرا زندگی هی می خواد هلم بده؟!

 

از همین مرحله ای که توش هستم راضی ام!

حاضرم هی ببازم اما نرم مرحله ی بعدی! {خدا می شه بیخیال شی؟}

 

شاید بعضی ها ازم ناراحت شدن یا هستن

اما خوب چی کار کنم وقتی در خودم نمی بینم؟!؟

 

 

 

 

 

 

پ.ن : چرا هر وقت من رو خواستید باید باشم؟

 

         چرا وقتی من خواستم شما نباشید؟!

+ خط خطی شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 9:57  توسط .: م ر ی م :.   | 

(}O{)

چند روزه پلک ِ چشمم می پره!

چند روزه حس می کنم یکی داره صدام می کنه!

می خواد یه چیزی بهم بگه،

نمی دونم چی می گه،

نمی دونم کیه!

 

فکر کنم درصد ِ دیوونگیم زده بالا!

آخه چند روزه الکی خوشم!!!

به هر چیزی می خندم!!! {چه بد!}

چیزی رو جدی نمی گیرم،

فکر می کنم همه چی شوخیه!

نمی دونم چرا حس می کنم دنیا مهربون تر شده!

اصلا نمی دونم چرا اینقدر علامت تعجب می ذارم! {تو می دونی؟}

 

آدما واسه ام کم رنگ تر شدن! {حتی تو!}

کاراشون بیشتر من رو می خندونه ،

اما قبلا بیشتر حرص می خوردم!

شاید همه اشون واسه ام هبوط کردن!

تازگی ها کمتر حقایق رو به روی آدما میارم!

اجازه می دم توی خیالات و اوهامشون خوش باشن،

شاید خسته ام از بیدار کردن یا حتی بیدار موندن...

 

اصولا دیگه خیلی چیزا رو ندید می گیرم

فقط می خندم...!!!

 

می گن وقتی فکر می کنی هیچ اتفاقی نمی افته

حتما داره یه اتفاق ِ مهم می افته! {مسخره است،نه؟!}

 

کاغذهام تند تند خط خطی می شن،

بعدشم مچاله می شن،

بعدم از دره پشت می رن به سوی سرنوشتی تازه ، واسه بازیابی!

 

واژه ها فرار می کنن از دستم،

دستم فرار می کنه از نوشتن،

قلم هم که هی ناز می کنه، می گه خسته است!

 

نمی دونم چی شده یا چی داره می شه!

اما این رو خوب می دونم که یکی یه جایی واسه یه چیزی باهام کار داره!

هی حس می کنم باید یه کاری بکنم،

بعد که خوب فکر می کنم می بینم

یا کاره خاصی ندارم

یا کارهام رو انجام دادم!!!

 

 

 

 

 

پ.ن1 : انقدر دره گوشم داد نزن! یا یه کاری کن من بفهمم

 

                  یا هیــــس! انقدر سر و صدا نکن!

 

 

پ.ن2 : حالا که روی آینه پرده انداختم،

 

    همه می خوان خودشون رو توی آینه ببینن!

+ خط خطی شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 20:11  توسط .: م ر ی م :.  

//@َ|ِ@َ\\

 

وقتی آدم زندگی رو با آدماش جدی می گیره،

 

هر کی به آدم می رسه همه چیز رو به شوخی و خنده می گیره!

 

وقتی آدم می خواد خوش باشه و به شوخی بگیره،

 

همون آدما از آدم می خوان که حرفها و احساسشون رو جدی بگیره!

 

هر سازی می زنی هیشکی نمی رقصه به سازت

 

چون هر کی سازه خودش رو داره می زنه،گوش نمی ده به آهنگ ِ سازت!

 

همه حرفاشون یکیه،درد و غصه هاشون یکیه

 

اما همه منتظر و چشم به راهِ یکی تا درکشون کنه،مشکل اینه!

 

اما نمی دونم چرا منی که از خودم شروع کردم

 

به فهمیدن ِ احساسات و خوب کردن ِ زخمهای اطرافیانم روی آوردم

 

بازم هنوز لا به لای این آدمک ها دیده نمی شم

 

فقط وقتی مشکلی پیش میاد،دردی سراغشون میاد رفیقشون می شم!

 

یه موقع هایی شک می کنم که بود و نبودم فرقی داره؟

 

بعد به این نتیجه می رسم که بود و نبودشون زیاد فرقی نداره!

 

تازه شاید آرامش ِ روانم با نبودشون بیشتر هم بشه!

 

خسته ام از این یه طرفه بودن ِ اتوبان ِ زندگیم،انتهاش چی می شه؟!

 

تا کجا می شه دووم آورد،دم نزد،به مهربونی برگزار کرد؟

 

تا کجا می شه خود رو ندید،نیازهای روح و روان رو فراموش کرد؟

 

الان یکی تو گوشم این شعر رو زمزمه کرد

 

تا مثلا به ادامه تشویقم کنه،اما خوب دردم رو بیشتر کرد!

 

" تو نیکی می کن و در دجله انداز

 

                                            که ایزد در بیابانت دهد باز!"

 

فقط یه لبخند ِ تلخ و کُشنده با خوندنش روی لبم میاد

 

 گاهی از اینکه نمی تونم بد باشم خیلی لجم در میاد!

 

 

 

 

 

 

پ.ن : یه درد ِ دل بود

 

                   گاهی پیش میاد دیگه!

 

                        اما می تونید به عنوان ِ یه تلنگر

 

                                             یه کمی جدی بگیرید،هوم؟!

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 19:34  توسط .: م ر ی م :.   | 

#26

 

 

 

بعضی وقتا انقدر فکر میاد سراغم

که نمیدونم به کدومشون فکر کنم بهتره ...!

به اون روزها

خاطرات

حرفها

دردها

گریه ها

خنده های از ته دل

و بعضی روزا خنده های تلخ ...

 

...

 

خیلی دوست دارم بتونم از این حصار ِ انسانی جدا بشم

رها بشم

مثل یه روح

هر جا دلم میخواد برم

خیلی چیزا رو حقیقی حس کنم

 

...

 

چی میشد اگه گرفتار این زندگی نبودیم ؟؟!!

 

...

 

موقعی که به آرامش فکر می کنم

خودمو روي صخره هاي خيس از

بوسه ي موج ها ٬ کنار دریا میبینم

فقط طنين ِ موجای دریا میاد

... و گاه گاهی هم صدای فکر کردن ِ خودم !

 

 

 

پ.ن: برنامه بعدیم اینه که دوتا صندلی بیارم وسط ِ صخره ها بذارم

من و م ری م بشینیم روشون

و من حرف بزنم و م ری م هم مثل همیشه گوش کنه !

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 14:57  توسط ^ مریم بانو ^ 

:./O\.:

 

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

        فکر از آدم گرفته می شد،آدم بی فکر و دو دوتا چهارتا رفتار می کرد!

 

آخه فکر ترسوست،بیشتره اوقات تمایل به منفی بودن،منفی شدن داره...

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

                    حس نکرد تک تک ِ ضربان ِ نبض ِ حس ِ آدمها رو!

 

همیشه این حس کردن لجم رو درمیاره چون گاهی کاری از دستم برنمیاد...!

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

               هر وقت آدم اراده می کرد می تونست و دیگه درک نمی کرد!

 

جای زخم های درک کردن ها و درک نشدن هام هنوز دردناکن...

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

                                             حوا راضی بود به بهشت ِ زیر پاش!

 

کنجکاوی ، نیاز به فهمیدنش نسل ِ آدم رو به کجا کشونده و رسونده...

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

                                          آدم به بی کسیش عادت می کرد

 

نیاز به همراه ، هم نفس ، همدم با پسرهای آدم چی کار کرد...

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

                                           قابیل انقدر بد عمل نمی کرد

 

تا حسادت،تنگ نظری،نابرادری و ناجوانمردی شکوفه نمی کرد...

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

                                            هابیل در برابره قابیل می ایستاد

 

تا درک ِ گذشت،بزرگی،انسانیت و خوبی واسه ماها انقدر سخت نمی شد...

 

داشتم فکر می کردم که چی می شد اگه می شد

 

                                       خوب موندن از خوب بودن مشکل تر نمی شد...

 

 

 

پ.ن : داشتم فقط فکر می کردم ...

 

                       که چی می شد اگه می شد

 

                              ترمز دستی ِ بودنم دست ِ خودم بود!

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 11:54  توسط .: م ر ی م :.   | 

#25

 

 

 

میدونی ؟

ما، یه روزیی، یه جایی

بالاخره

کاملا اتفاقی همدیگه رو ملاقات میکنیم.

 

...

 

حتی جای ملاقاتمون میتونه یکی از صفهای طولانی ورودیه جهنم باشه.

یا شاید هم تو یکی از صفهای طولانی تر ِ ورود به بهشت همدیگه رو دیدیم !

فقط خدا کنه همدیگه رو بشناسیم.

آخه اینجوری که اوضاع پیش میره فکر میکنم به زودی زود از خاطر همدیگه محو میشیم...

 

...

 

فکر کنم اون روز اوضاع با این روزا خیلی فرق کرده باشه ...!

 

...

 

ميدوني

... ؛ خواستم بگم

مواظب خودت باش

البته اصل صحبتم این بود که مواظب خودت باش تا بتونی اون روز حسابی جواب کارهات و حرفهات ، همه بدیهات رو بدی ...

 

...

 

آخه میدونی؟

بالاخره منو تو یه بار دیگه همدیگه رو یه روزی، یه جایی، کاملا تصادفی میبینیم...

اون روز ، روز ِ منه !!!

 

...

 

 

 

پ.ن: لحظه ها رو میشماری با من؟

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 14:14  توسط ^ مریم بانو ^ 

^ برای پدربزرگ ِ عزیزم ^

 

امروز مثه عددش،سال روزه همون روزه تلخ و نحسه

که چشماتون روی این دنیا واسه همیشه شد بسته

 

تازه دلم رو خوش کرده بودم به بودن ِ شما کنارم

طولی نکشید که دوباره شکسته شد تکیه گاهم

 

آقاجونم آیینه ی وجودت چقدر صاف و روشن بود

بدی های دیگران رو به صورت ِ خوبی نمایانگر بود!

 

با خوبی هات روی زشتی هاشون کشیدی پرده

عاطفه و محبت بعد ِ شما رخت بسته و رفته

 

دلِ کوچیک و بیقرارم خیلی پره ، خیلی دلتنگه و شکسته

مثه شما طاقتِ این بی معرفتی ها رو نداره،شده خسته

 

همه ی این اتفاق ها جای خالیت رو به رخ می کشه

بعضی جا خالی ها به راحتی و گاهی اصلا پر نمی شه!

 

آقاجونم بی کسی سخت تر از تنهاییه توی این دوره و زمونه

دلمون به شما رفته ها خوشه،زنده ها اذیت نکنن خیلیه!!!

 

قَسَمِتون می دم به همین پاکیه اشکی که جاریه

تو رو خدا بیا به خوابم،ندیدنتون مثه زخمه کاریه

 

رفتی پیش ِ خدا ما رو از یاد نبر و وساطت ِ ما رو هم بکن

واسه صبر و تحمل و عاقبت به خیریمون یه دعایی بکن

 

آقاجونم نمی خوام بیفتم توی سرازیری و برم پایین مثه بعضی ها

دعا کن دووم بیارم مثه خود ِ شما،قدرت و نایی بمونه واسه فردا

 

می خوام مثه شما بدبین و بی اعتماد نشم نسبت به آدما

مهربونی و نیکی نره از یادم،روز به روز نرم رو به نیستی و فنا

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 16:53  توسط .: م ر ی م :.   | 

#24

 

چند وقتیه که تلخ می نویسم

فکر کنم خودم هم خیلی تلخ شدم ؛ و البته احتمالا خیلی غیر قابل تحمل ... !

- م ر ی م ... دلم برات می سوزه و ازت معذرت میخوام که مجبوری منو تحمل کنی -

 

...

 

راستی ، میدونی چرا اینجوری شدم ؟؟

عین قهوه شدم، هر چقدر هم شکر بریزی دیگه فرقی نداره ...

 

...

 

وقتی که تنها میشم

حرفم نمی آد

افکارم این ور اون ور پخش و پلا میشن ؛ نمی تونم جمعشون کنم ؛ نمی تونم بهشون نظم بدم ...

آشفته میشم

نگرانی هم بهشون اضافه میشه

 

...

 

جدیدا خیلی زود عصبانی میشم

حتی به راحتی سر آدمای تو خیابون هم داد می زنم

- م ر ی م ؛ نه؟! -

تو 1 ثانیه عصبانیتم به اوج میرسه

1 ثانیه بعدشم آروم ِ آرمم ...

 

...

 

جدیدا از آدما خیلی می ترسم

شاید برای همینه که جلوشون جبهه میگیرم ...!

این احساس که اینی که الان از کنارم رد شد میخواد بهم آسیب برسونه ؛ خیلی اذیتم میکنه ...

یه جورایی بدبین و شکاک شدم ... از همه فراریم ...

 

...

 

فکر کنم حالم خیلی بده

دچار توهم شدم ... توهم اینکه همه بَدن !

 

...

 

چه توهمی ... !

 

 

 

 

پ.ن.1: شبا وقتی چراغ ِ اتاقم رو خاموش میکنم ، احساس میکنم یکی تو اتاقمه ... صدای نفسهاشو میشنوم ؛ اما چراغو که روشن میکنم هیشکی نیست...

اینا میگن من دیوونه شدم ... !

 

پ.ن.2 : دلم یه جا تو تیمارستان میخواد ...!

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 20:51  توسط ^ مریم بانو ^ 

^ غوغای آفرینش کاری از گروه ِ غوغا ^

 

پیمانه ، ز دست ِ مرگ می گیرم

می لرزم ، با هراس می نوشم

بی تابم ، سینه ام از وحشت ِ مرگ

می نالم ، روحم از سایه ی مرگ

 

با عزت و شکوه خدا انسان رو آفرید

روح ِ مقدس و پاک رو توی جسم اون دمید

رشد کرد و گناه کرد این انسان ِ پلید

اون اشرف ِ مخلوقات شد و خداوند رو ندید

از بهشت رونده شد این انسان ِ پلید

همه چیز رو بلعید ، همه چیز رو درید

زمین رو نابود کرد ، قلب ِ خدا تپید

درخت مرد،یخ ذوب شد،دیگه نسیم نوزید

این شیطان بود که توی پوست ِ اون خزید

زشتی ها رو کشف کرد ، زیبایی رو ندید

ایزد موجود ِ دو پا رو از خاک به وجود اورد

عرش و تمام فرشته ها رو به سجود آورد

اون همه سجود و احترام حروم شد،تباه شد

چون انسان ِ پاک آلوده به گناه شد

خشم ِ خدا،اشک ِ فرشته برای انسان

خشمگین شد رنجید ایزد منان

بارون نبود اشک ، اشک ِ فرشته ها بود

گریه ی فرشته ها گریه ی بی صدا بود

رعد و برق نشانی از خشم ِ خدا بود

شور و عشق ِ کیهانی از خدا جدا بود

فرشته ی مرگ به دنبال ِ انسان بود

رنج ِ بشریت اشک ِ فرشته ها بود

از خاک بود و به خاک بازگردانده شد

روحش پرواز کرد به عرش و پروانه شد

 

جسم زیره خاک رسید برای همیشه مرد

روح طلب ِ بخشش کرد به خداوند رو آورد

زانو زد ، توبه کرد ، به خدا قسم خورد

شیطان خنده ای سر داد چون بازی رو برد

هزاران سال گذشت،هنوز روحش می گریست

وحشت زده بود و از شیطان می گریخت

خدای رحیم بخشید ، داد فرصت ِ دوباره

نوره امید درخشید توی شب مثل ستاره

هنوز به نسل ِ بشر،موجود دو پا امید داشت

توی اون کره ی خاکی نهال ِ آرزو کاشت

با جان بخشیدن به انسان هنوز به اون امید داشت

با تولد ِ هر نوزاد نهالی دیگر می کاشت

هزار انسان متولد ، هزار نهال کاشته شد

کره ی خاکی از آنِ انسان و بی ارزش انگاشته شد

جنگلی از نهال نموند،هیچ یک رشد نکرد

اما ایزد به انسان هرگز پشت نکرد

ایزد به شیطان باخت توی این نبرد

ایزد به انسان هرگز پشت نکرد

کویر شد،کویر شد اون جنگل ِ سر سبز

تخریب شد،تخریب شد انسان گذشت از مرز

حالا قرن ها هم از مرگ ِ آدم هم گذشت

اما ای دریغ،دریغا آدمیت برنگشت

انسان معجون عمره جاویدان رو نوشید

اما فرشته ی مرگ اون رو در کام ِ مرگ کشید

 

 

پ.ن : چقدر خوابمون طولانیه...

          کی می خوایم از این خواب ِ پر کابوس بیدار شیم؟

 

+ خط خطی شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 15:51  توسط .: م ر ی م :.   | 

رویا#2

 

نخستین فرآیند ِ کشتن رویاهامان،کمبود ِ وقت است

.پرکارترین آدم هایی که در زندگی ام دیده ام

همیشه وقتِ کافی برای انجام هر کاری داشته اند.

کسانی که هیچ کاری نمی کنند اغلب خسته اند!

و هیچ توجهی به اندک کاری که لازم است ندارند.

مدام شکایت دارند که روز بسیار کوتاه است.

حقیقت این است که از جنگیدن در نبرد ِ نیک می ترسند.

دومین نشانه ی مرگ رویاهامان در قطعیت های ما نهفته است.

از آنجا که نمی خواهیم زندگی را ماجرایی عظیم ببینیم

کم کم خودمان را در کم خواستن از زندگی خردمند،منصف و محق می بینیم!

به آن سوی دیوارهای هستی روزانه مان می نگریم

و صدای شکسته شدن نیزه ها رو می شنویم

و بوی غبار و عرق را استشمام می کنیم

و آتش های عظیم و چشم های تشنه ی پیروزی ِ جنگجویان را می بینیم

اما هرگز لذت،آن لذت ِ شگرفِ درونِ قلب های رزم آوران را نمی بینیم

برای آنان که نه پیروزی مهم است و نه شکست!

تنها جنگیدن در نبرد ِ نیک مهم است.

و سرانجام سومین نشانه ی مرگِ رویاهامان،آرامش است.

زندگی به غروب ِ یک شنبه تبدیل می شود؛

هیچ چیز بزرگی نمی خواهیم،

بیشتر از آنکه خود مایلیم ببخشیم،نمی خواهیم.

خود را بالغ می پنداریم؛

رویاهای جوانیمان را کنار می گذاریم،

و موفقیت شخصی و حرفه ای خود را می جوییم.

شگفت زده می شویم که افرادی به سن و سال ِ ما

هنوز از زندگی فلان چیز یا بهمان چیز را می خواهند

اما در حقیقت در ژرفای قلبمان می دانیم آنچه رخ داده است

این است که ما از نبرد برای رویاهامان

از جنگیدن در نبرد ِ نیک دست کشیده ایم!

...

با انکار رویاهامان و رسیدن به آرامش،

وارد دوره ی کوتاهی از آسودگی می شویم

اما کم کم رویاهای مرده در درونمان می پوسند

و سراسر  ِ زندگی مان را متعفن می کنند.

با افراد ِ پیرامون بی رحم می شویم،

و بعد این بی رحمی را به خود معطوف می کنیم

و اینجاست که بیماری ها و روان پریشی ها سر بر می آورند.

آنچه می کوشیدیم در نبرد از آن بگریزیم

- نومیدی و شکست –

در نتیجه ی جُبن بر سر  ِ ما می آید

و در یک روز زیبا،رویاهای مرده و فاسد

تنفس را برایمان دشوار می کنند

و آرزوی مرگ می کنیم؛

مرگی که ما را از قطعیت،کارها

و آن آرامش ِ وحشتناک ِ غروب ِ یکشنبه

آزاد می کند!

 

 

^ برگرفته شده از کتاب ِ خاطرات ِ یک مغ نوشته ی پائولوکوئیلو ^

 

 

پ.ن : دارم پوست میندازم،

 

           یعنی می تونم تحمل کنم؟!

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 17:44  توسط .: م ر ی م :.   | 

#23

چشمامون خیره به راهت ، پشت شیشه

منتظر رسیدنت ، مونده بودیم تا همیشه

 

انتظار اومدنت به سرزمینمون ، شده آرزوی هر روز ِ ما      

شب و روز ، پای سجاده ها ، دستا بالاست برای دعا

 

نکنه غافل شدی از اوضاع ِ ما هم کیشات

آخه تو بگو ، اینه رسمه رفتار با بنده هات؟

 

آدمای اینجا دارن کلی مشکل تو زندگیشون

نذار تو گرفتاریاشون وجود تو بره از یادشون

 

همه شبا وقتی مردم سرشونو میذارن رو بالش

دعا میکنن فردا نیاد یه مشکل جدید سر راهش

 

 کمکمون کن ، خیلیا وجود تو شده فراموششون

آخه میدونی؟ برای اینه که نمیبنن ازت یه نشون

 

با چشمای مهربونت یه نگاه بکن به حال آدما

ببین با آه و گریه ، همش میکنن تو رو صدا

 

غروبای جمعه که دلا همه از غصه شکسته

همه ذهن ها دنبال نشونیه راهه نجاته

 

تو این دنیا ، تو تنها منجی مایی

تنها امیدمون تویی برای رهایی

 

هر روز با امید اومدن ِ تو میزنیم به صورت آب

کمک کن این آرزو  تعبیر بشه ، همین روزا ... نه توی خواب !

 

ای وارث زمین ،

ای توئی که میگن لشگرت از مستضعفاست

فکر کنم دیگه به حد نساب رسیده سربازات!

 

پ.ن.1: نیمه شعبان و تولد حضرت مهدی ، تنها منجی همه ما ؛ مبارک ...

 

پ.ن.2: ببخشید... همینو ازم قبول کن

 

 




 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 14:4  توسط ^ مریم بانو ^ 

رویا#1

 

انسان هرگز نمی تواند از رویا دست بکشد.

رویا خوراک ِ روح انسان است،همانطور که غذا خوراک ِ تن است.

در زندگی بارها رویاهامان فروریخته،

و تمناهامان را ناکام می بینیم

اما باید به دیدن ِ رویا ادامه دهیم،اگر نه روحمان می میرد.

...

نبرد ِ نیک نبردی است که انجامش می دهیم

چرا که قلبمان از ما چنین می خواهد...

امروز جهان بسیار عوض شده است

و نبرد ِ نیک از میدان های نبرد

به میدان های درون خود ما کشیده شده است.

...

در جوانی نخستین بار رویاهامان

با تمام نیرو در درونمان منفجر می شود

بسیار شجاعیم اما هنوز جنگیدن را نیاموخته ایم.

با تلاش ِ بسیار جنگیدن را می آموزیم،

اما در آن هنگام دیگر شهامت ِ ورود به نبرد را نداریم.

پس علیه خود برمی خیزیم و نبرد

را درون ِ خود انجام می دهیم

و خود به بدترین دشمن ِ خود تبدیل می شویم.

می گوییم رویاهامان کودکانه اند،

یا دشوارتر از آنند که تحقق یابند،

یا حاصل آگاهی ِ ناکافی ما از زندگی اند.

رویاهامان را می کشیم

چون از جنگیدن در نبرد ِ نیک می ترسیم!

...

 

{ادامه دارد}

 

پ.ن : دو سه هفته ایه پریشون و کمی عصبی هستم،

دچاره یه جنگ ِ درونی شدم،یه شک

که گاهی من رو به یقین می رسونه

و گاهی من رو تا مرزه انکار و کفر می بره!

 

به خاطره چیزایی که دور و برم می بینم

به خاطره رفتارهایی که توقعشون رو ندارم

به خاطره خیلی چیزایی که برام غیره منتظره بودن

و فکر نمی کردم روزی ناظرشون باشم...

 

داشتم فکر می کردم چطوری

دختری می تونه مادرش رو فراموش کنه!

مادری که هر وقت تونسته رسیده،کمک کرده!

پسری تلفن ِ مادرش رو جواب نده

مبادا کاری باهاش داشته باشه،

کمکی ازش بخواد!!!!

 

دیشب کسی در درونم فریاد می زد...

اثری از آثاره پائولو کوئیلو رو چند وقتی بود خریده بودم

اما حوصله ی خوندنش رو نداشتم!

دیشب اون شخص در درونم اصرار داشت

که اون کتاب رو بخونم!

 

خوندم،کمی آروم شدم.

گفتم شما هم شاید با خوندنش آروم شید...

+ خط خطی شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 17:50  توسط .: م ر ی م :.   | 

#22

 

 

 

چه روزهای یکنواختی

از این آرامش میترسم

مثل آرامش ِ قبل از طوفان میمونه!

 

...

 

دستهام رو دراز کردم

شاید که تو این بی کسی ، باد دستام رو بگیره

 

نه!

بهتره که دستام رو تو جیبم فرو کنم

آخه میدونی؛ عادت ندارم دستام تو دستاي كسي باشه ...!

بیست سال زود گذشت

و من هنوز به هیج چیز عادت نکرده ام

زندگی ام رو فقط تو لبخندهای بی دلیلم خلاصه کرده ام

 

بیست و یک سال و یک دقیقه

بیست و یک سال و یک روز

بیست و یک سال و یک ماه

 

...

 

پ.ن: حسم بهم میگه که ممکنه بیست و یک عدد خوبی باشه!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 12:13  توسط ^ مریم بانو ^ 

~^~

 

توی دنیایی که اومدن و رفتنش دست ِ ما نیست

 

دلیلی جز خودمون مسئوله اشتباهامون نیست!؟!

 

شب  و روزمون پر شده از یادآوریه رنج و غمها

 

ورق می زنیم دفتر رو،اما فقط اونا که پره از دردها

 

با این چیزا از دست می دیم الان و لحظه ها

 

سرزنش می کنیم خودمون رو فقط بابته نداشته ها

 

کسی نمی دونه چی اتفاق می افته فردا

 

عقربه های ساعته که پس می زنه پرده ها

 

فقط توی فکره گذشتن ِ امروز و شدن ِ فردا

 

چطوریش انگار دیگه مهم نیست واسه آدما

 

نگاه ها همه به عقب ، گذشته های خاک شده

 

توی فکره ساختن ِ پل های پشت ِ سر خراب شده

 

راه ِ بازه جلوی پامون رو نمی بینیم ، انگاری کوریم

 

خدا یکی بزن پس ِ سرمون انگار خیلی ازت دوریم!

 

دره بسته شده رو هی می کوبیم بی مهابا

 

فرشته ها می گن نگاه کن اشرف ِ مخلوقات ِ خدا!

 

لجبازی و عناد ، خود خواهی و کینه ، ناله و فغان

 

تنها چیزاییه که آدم یاد گرفته توی این دوران!

 

گیرنده ها رو خاموش کردیم،فقط فرستنده ها روشنه

 

نوره درون رو حبس می کنیم توی دیواره تن بی روزنه

 

دلم می گیره وقتی می بینیم این چیزا رو کنارم

 

حقیقتی که واقعیت زده می شه،می کنه بیقرارم!

 

 

 

 

پ.ن : هر چه به خدا نزدیکتر می شم

 

                            از آدمها دورتر می شم!

 

                              انگار هر چه به عمق فرو می روم

 

                                       تحملم هم داره کمتر می شه...

+ خط خطی شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 19:28  توسط .: م ر ی م :.   | 

#21

 

 

این روزا یه جوری سرد شدم

اونقدر سرد که ساعتها موندن زیر تیغ این آفتاب سوزان هم کاری نمیتونه برام بکنه !

کمبود محبت ندارم

نیاز به آغوش گرم هم ندارم

- هر چه بخواهم دارم -

صحبت این حرفها نیست

 

...

 

کمی خسته ام شاید

خسته از بی فکریهای همه روزه ام

خسته از دلتنگی های لحظه به لحظه ام

اوه... چقدر احساس عدم امنیت میکنم ... !

نمیدونم چرا ، اما همش میترسم تنها کسی رو که دارم ازم بگیرن ... یا خودش بره و تنهام بذاره ...

 

...

 

رها شده ام

البته بهتر بگویم ؛ رهایم کرده ایی ؛ - به گمانم توان ادامه نیست –

 

کاش کمی شبهای من روشن بود

کاش ماه داشتم

آخه میدونی؛ دیگه ماه رو هم ندارم که گاه گاهی در اوج احساسات به نور فریبنده اش پناه ببرم

ستاره ها هم که ... سالهاست بودنشان را دیده ام... چشمکهای گاه و بیگاهشان... كاري جز اين بلد نيستند!

 

...

 

راستی؛ واقعا چی کار باید کرد ؟ من باید چیکار بکنم ؟ چیکار میتونم بکنم ؟؟

وای ، وای ، وای

قید همه چیز رو زده ام

دیگه حتی روی خطوط هم نمینویسم

همه حرفهایم را در ذهنم به خاطر می سپارم

منی که بی اختیار رها میشوم در میان خطوط ذهنی این روزها !

 

...

 

چه میکنید با من ؟؟

چه میکنم من با من؟

 

 

 

پ.ن: نمیدونم چرا همش میترسم یه دستی از پشت بخوره پس ِ گردنم... خیلی نگرانم!

 

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 18:40  توسط ^ مریم بانو ^ 

"^^"

 

 

 

" تو " ی خاصی مخاطبم نیست

شعرهام بی " تو " بازم خوندنیست

" تو " باشه واسه روزی که ایشالله نیاد

کاش "دوست داشتن" این ورها نیاد...

 

 

" او " هایی هستن واسه نوشته شدن!

اما بیشتره گفتنی ها گفته شدن...

ناگفته ها هم بهتره ناگقته بمونن...

حوصله ی حرفِ مردم و توضیح ندارم...

 

 

" من " هم غرق شده توی سکوتی عجیب...

ذهنش خیلی شلوغه،می خواد یه طبیب...

چون بیچاره یا دچاره وعده ی فرداهای نیومده است

یا شناور توی عمق گذشته های پرخاطره است!

 

 

" آنها " هم که ای آقا...ارزشه نوشتن ندارن...

چیزه خوبی از خودشون توی یادم به جا نذاشتن...

وقتی می خوام ازشون بنویسم همه اش سیاه می شه...

زخم های کهنه درد می گیرن...قلم هم از راه بی راه می شه!

 

 

" ما " هم که واژه ها در برابرش کم میارن و گم می شن...

چیزی نگیم تا " آنها " دچاره حسادت و تعجب نشن...

همین که خودمون می دونیم،حس می کنیم کافیه...

وقتی مبتلای " ما " شدیم گفتم بی خیاله بقیه...

 

 

" ایشان " هم که با " آنها " فرق ِ چندانی ندارن...

فقط توی آستین واسه ام مار پرورش دادن...!

دست ِ " ایشان " و " آنها " خیلی درد نکنه،

خدا همه رو به راه ِ راست هدایت کنه...

 

 

 

 

پ.ن1 : "عدو شود سبب ِ خیر اگر خدا خواهد"

 

پ.ن2 : اگه "این نیز بگذرد" نبود چی کار می کردیم!

+ خط خطی شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 17:44  توسط .: م ر ی م :.   | 

{)...(}

 

 

 

پسر به یه حضوره ساده قانع بود،

بیشتر نخواست...بیشتر هم بهش داده نشد،

اونی هم که داشت ازش گرفته شد...!!!

 

 

دختر با این حضوره ساده

به چیزای بیشتری رسید... (؟!)

" با هم بودن " رو شب ها خواب می دید،

روزها هم اون رو توی یادش حاضر می دید!

 

 

پسر جلوی جریان ِ احساسش یه سد ساخته بود،

دختر منتظر...پسر غرق ِ " چه کنم " ... سکوت،سکون...

 

 

پسر سد رو نشکست...اما خودش ... (؟؟؟)

دختر دلیلی ندید...احساسش رو جمع و جور کرد...

دره قلبش رو بست...کلیدش رو گم کرد...

 

 

" همه چی تموم! " (؟!)

دختر داره می ره...می ره...می ره...

قدم هاش عجله ای ندارن...

منتظره یه صدا...یه ندا...یه آوا تا....

هیچی...پس می ره...می ره...

 

 

یه صدای بوق...!! (؟؟؟)

دختر وایمیسه و سرش رو برمی گردونه...

هــــِـــــــی! اونی نیست که دلش می خواسته!...

می بینه پسر هم داره می ره...می ره...می ره...

اما اون هدفی از رفتن نداره...

فقط می ره چون ازش خواسته شده که بره...!!!

 

 

دختر منتظره پسر ،

پسر منتظره دختر ،

 

 

کسی کاری نمی کنه...

پس هیچ اتفاق نمی افته!

" همه چی تموم " ادامه داره.

 

 

 

 

پ.ن۱ : مثالی از داستانی که همیشه در حاله تکراره...

 

پ.ن۲ : تکرار همیشه خوب نیست،گاهی حرصم رو در میاره!

+ خط خطی شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 11:44  توسط .: م ر ی م :.   |