#28
الان درست ساعت ِ یازدهم از روز ِ هجدهم ِ دومین ماه ِ
از چی ؟!
ا ِمممم ...
از ... !
از تصمیم مهم ِ من !
...
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد
من ؛ خیلی فکرا کردم
من ؛ به خیلی نتیجه ها رسیدم
من ؛ خیلی حرفها رو سبک سنگین کردم
من ؛ خیلی چیزا رو با منطق سنجیدم
من ؛ خیلی چیزا رو فهمیدم
- البته یه کمی دیر ! -
...
خب میدونی ، سخت بود
اما قضیه رو برای خودم حل کردم
هر چی بود و هر چی که نبود
هر چی اتفاق افتاد و هر سوءتفاهمی که ایجاد شد
هر حرفی که دیگران بهم زدن
هر نقشه ای که دیگران کشیدن
هر چیزی که شب و روز تو ذهنم مرور میشد و بازسازی
همه رو گذاشتم یه گوشه ی دور دست ِ ذهنم
آدرسشم فراموش کردم !
...
دیگه به هیچ کدومشون فکر نکردم
تو تمام ِ طول ِ این 2 ماه و 18 روز
الان درست چند ساعته که یه ترسی اومده تو وجودم
ترس ِ اینکه نکنه دوباره با یه گلنس
همه چی دوباره یادم بیاد
همه ی این چیزایی که برای فراموشیشون تلاش کردم
آخه میدونی ، برای پاک کردن ِ اون تصویر از تو ذهنم خیلی زحمت کشیدم !
...
الان درست چند ساعته که دوست ندارم مهر بیاد
دوست ندارم تابستون تموم بشه
دوست ندارم این فراموشی فراموشم بشه !
...
کار ِ خاصی نمی تونم بکنم
جز اینکه کور بشم و کر
جز اینکه نذارم آدرس اون گوشه ی دور دست ِ ذهنم یادم بیاد
...
جز اینکه وقتی اومد
... ،
- نمی دونم -
پ . ن 1: به خوابی هزار سال ِ نیازمندم !
پ . ن ۲: تمام !














