~ می وزم همچون باد ~

تکیــــــــــــه کرده ام به باد
رها از هر ضمیری
کر از هر حرفی
کور از هر رفتاری...
مات می روم و مبهوت
گاه لبخندی ، خنده ای برای تنوع
برای ابراز وجود
برای به معرض گذاشتن ِ نور
ابرها را صبح در زیر بالش پنهان می کنم
خنده را از سحر می دزدم
ابرها تکه تکه شده اند
یکی نمی شوند تا ببارند
خط ِ ممتد ِ دیوونگی تا سر حد ِ مرگ
برای هیجان ، خنده ، خوشی
و گرفتن ِ حس ِ خوشبختی در مُشت...!
این روزها آدم ها خوشبختی را از هم می دزدند
و من آنقدر خوشبخت بودم که قسمتش می کنم...
این روزها عمقم را از سطح نمی توان دید
گاه در آن ولوله ای برپاست ، گاه زلزله ای...
هر چه هست همان جا خفه می شود در نطفه!
زایشی در کار نیست ... !
هر کسی از دریچه ی کوچک ِ فهمش به "من" نگاه می کند
اما هر کسی نمی داند "من" چه می گوید ، چه می خواهد
آدم ها عادت کرده اند به افعال ِ معکوس...
وارونگی ِ دنیا خنده دار است!
و خنده دار تر از آن
تلاش ِ آدم برای رسیدن به نقطه ای
که باید در آن جا هیچ باشد و خالی...!
هر چه اندوخته ای به کار نمی آید
هر چه می دانی باید فراموش شود
تا آرام شوی از هیاهوی ذهن و دانسته ها
باید لال شوی ... فقط چشم شوی و گوش... بی هیچ فکری!
و فقط گوش کنی به زمزمه ی باد
که در گوش ِ تو چیزی می گوید...می شنوی؟
پ.ن : دنبال ِ چشم های منی ، می خوای چی رو پیدا کنی؟
توی این ساحل ِ بی دریا بی خودی پارو می زنی!






