تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

~ می وزم همچون باد ~

 

تکیــــــــــــه کرده ام به باد

رها از هر ضمیری

کر از هر حرفی

کور از هر رفتاری...

 

مات می روم و مبهوت

گاه لبخندی ، خنده ای برای تنوع

برای ابراز وجود

برای به معرض گذاشتن ِ نور

 

ابرها را صبح در زیر بالش پنهان می کنم

خنده را از سحر می دزدم

 

ابرها تکه تکه شده اند

یکی نمی شوند تا ببارند

خط ِ ممتد ِ دیوونگی تا سر حد ِ مرگ

برای هیجان ، خنده ، خوشی

و گرفتن ِ حس ِ خوشبختی در مُشت...!

 

این روزها آدم ها خوشبختی را از هم می دزدند

و من آنقدر خوشبخت بودم که قسمتش می کنم...

 

این روزها عمقم را از سطح نمی توان دید

گاه در آن ولوله ای برپاست ، گاه زلزله ای...

هر چه هست همان جا خفه می شود در نطفه!

زایشی در کار نیست ... !

 

هر کسی از دریچه ی کوچک ِ فهمش به "من" نگاه می کند

اما هر کسی نمی داند "من" چه می گوید ، چه می خواهد

 

آدم ها عادت کرده اند به افعال ِ معکوس...

وارونگی ِ دنیا خنده دار است!

و خنده دار تر از آن

تلاش ِ آدم برای رسیدن به نقطه ای

که باید در آن جا هیچ باشد و خالی...!

هر چه اندوخته ای به کار نمی آید

هر چه می دانی باید فراموش شود

تا آرام شوی از هیاهوی ذهن و دانسته ها

باید لال شوی ... فقط چشم شوی و گوش... بی هیچ فکری!

و فقط گوش کنی به زمزمه ی باد

که در گوش ِ تو چیزی می گوید...می شنوی؟

 

 

 

پ.ن : دنبال ِ چشم های منی ، می خوای چی رو پیدا کنی؟

 

توی این ساحل ِ بی دریا بی خودی پارو می زنی!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 18:9  توسط .: م ر ی م :.   | 

#46

 

 

ســــــــــــــــــــــــــــــکوت

هیچ نوایی ، فکری ، جرقه ای ، صدایی ، ... این روزها در ذهنم وجود ندارد

پر شده ام از هیچی

بی سخن ، بی شکل ، بی نظر ، ... و  بی هیچ نقش ِ ماندنی در صحنه ی زندگانی

اما سکوت ، بسی دلپذیر است

در این همهمه ی افکار ِ دنیایان

 

...

 

از این بازی سکوت خسته ام

کنار پنجره میروم ؛ بازش میکنم

نفسی عمیق به ژرفای وجودم میکشم ، عاشق ِ بوی پاییزم !

پاییز ِ دل انگیز من دارد به اتمام میرسد ؛ کاش مرا با خود می برد

دارد باران می بارد ...

 

...

 

من نمی ترسم

زندگی زشت نیست ، سخت نیست

بسیار بسیار زیباست ، تنها باید زاویه نگاهمان را به آن عوض کنیم

من انسانهایی را می شناسم که با سکوتشان نگاه هایشان را تفسیر میکنند

من انسانهایی را می شناسم که صبح ها با صورت ِ نشسته لبخند میزنند

من زندگی را در چشمان دخترک گل فروش سر چهارراه دیدم ، هنگامی که دستانش را ها میکرد

پدری را دیدم که پسرک بیمارش را بر دوش میکشید

و من قسم میخورم بر گوشه ی لبش لبخندی دیدم ... لبخــــــــــــــــــــند ِ زندگی

 

...

 

من نمی ترسم

هرچه باید بشود ، می شود

خودم را به دست تقدیر میسپارم

میخواهم زندگی کنم

نه اینکه در گیر بند ِ چارچوب ِ خوب و بدی باشم که آدمیان ساخته اند

من نمی ترسم

و من میدانم که هنوز میتوان به لبخندهایی نه چندان از ته دل اعتماد کرد !

زندگی آنقدرها هم که می گویند سخت نیست

باور کنید !

 

 

پ.ن: پنجره را می بندم

                 دوباره سکــــــــــــوت ....

                                   عمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــق تر از قبل !

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 0:8  توسط ^ مریم بانو ^ 

... } ر نــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــ... { ...

 

روزهایم رنگ گرفته است

رنگ ِ بی رنگی

که هر کسی با بوم رنگش

بر آن رنگی می زند از روی دلخوشی!

هیچ رنگی طاقت ِ ماندن نیاورد

تا جلوه ای کرد در این بی رنگی ، رنگ از رخسار رنگینش پرید !

رفت که رفت ...

در این ازدحام رنگ ها

رنگ ِ تو گم شده است

نیستی دیگر

شاید ، هم رنگ شده ای با من...!

شاید هم این بی رنگی همه اش از آن ِ توست!!

من چه کاری داشتم روی این کاغذ ِ بی رنگ ِ تو ، یادت هست؟

 

نقاش ِ من

نقش ی بساز از این همهمه ی رنگارنگ...

 

 

پ.ن : فکرت خودآزاری می کند!  

 رحمی بکن!  

آرام...

 

+ خط خطی شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 19:17  توسط .: م ر ی م :.   | 

مرد # مقدس

 

بی "مرد" بودن در این نامردی ها

قابل تحمل تر از با نامرد بودن در این بی "مرد" ی هاست!

 

از حماقت و سادگی ِ زنانه ی خویش

از عموزنکی های بی رگ گونه ی "مرد" ها

از این همه ادعای "مرد" انگی بی پشتوانه

پر می شوم از حرص ، از بغض...

 

از نگاه "مرد" ی بر خود دچار تهوع می شوم

می خواهم بالا بیاورم هر چه بغض و حرص است

از حس ِ هر نوع احساس ِ "مرد" ی به خود می گریزم

چرا که ذهنم پر می شود از وزوز های فریبنده ی دروغگوی تهی از هر چیز

 

از افسانه ها نگو

مجنون ، فرهاد ، بیژن ، خسرو ... همه خاک شده اند!

از خاکشان هیچ عاشقی نروییده است

اگر باشد برای "من" نیست

نخواهد بود

داستان ها بافته شده اند

قصه ها به سر رسیده اند

کلاغ ها به خانه شان رسیده اند

دیگر نه چشمی است و نه گوشی

برای خواندن و شنیدن ِ آن همه عشق...

دیر به دنیا آمده ام!

 

و خداوند عشق را آفرید

زمین و زمان و آدم را با عشق خلق کرد

و قابیل با دستانش عشق را خفه کرد

با سنگ بر سرش کوبید

چالش کرد

 

"مرد" عشق را جا گذاشته است

در قبر هابیل...

 

| مریم | ها همه مقدس اند

بی هیچ عاشقی ، عشق می ورزند

به زمین و زمان و انسانیت

و جوابشان فقط فحش ، ناسزا ، بدبینی ...

| مریم | ها همه عادت دارند

به روزه ی سکوت

به تحمل هر چه هست و نیست...

 

 

 

پ.ن1 : فاز منفی نده ، من رو اینجوری نبین

 

پشت ِ این صورت ِ آروم یه سگ کرده کمین

 

که بیاد تیکه پاره ات بکنه پس در برو

 

اینجا در  ِ حمومه ، از این ور برو

 

 

پ.ن2 : نصیحت نکنید ،

 

اگر عاقل باشم خود می دانم

 

اگر احمق باشم فایده ای نخواهد داشت!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 17:28  توسط .: م ر ی م :.   | 

#45

فریادت ... غــــــــــوغا می کند
سکوتم ... عمیق تر می شود
سعی می کنی سکوتم را بشکنی
سعی می کنم سکوتت را خرد کنم
... نمی دانی !
فریــــادت سبک است
سکوتم سنگین است
... می دانی ؟
فریادت زیر سنگینی سکوتم له شد !

 

پ.ن.۱: { حذف }

پ.ن.۲: پستی کوتاه ٬ طبق خواسته دوستان !

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 8:13  توسط ^ مریم بانو ^ 

| خامـــــــــــــــــــوش |

در نیمه یك راهم

كه پایانش را گم كرده ام

و آغازش هم...

رد پاهایم ... نیـــست!

چون بادی پر جوش و خروش

كه دستی بر دیوار زندانش می کشد

و تنها

صدای ناله هایش

دیگران را می آزارد

خامــــــــــوش!

مثل ستاره ای كه از چشم آسمان افتاده

و گم شده در دل زمین بی نور

خامـــــــوش!

همانند بهت زده ای

كه در تاریكی شب

تنها برق دندان می بیند

و صدای زوزه شغال

از ترس با خود می خندد

خامـــــوش!

پایان راه را در آغازش جا گذاشتم!

طی كن مرا شبی

نجاتم بده از این و آن

"نیاز" م را خفه کن

تا به خاک نکشیده مرا!

.

تمامم كن

خامـــوش

.

.

.

 

 

 

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 20:32  توسط .: م ر ی م :.  

# GAME #

 

زمزمه می کند ، می گویم : هان؟ منظورت؟

سکوت می کند ، نگاه می کند ...

می روم ، صدا می کند ، می گویم : هان؟ صدا کرده ای؟

سکوت می کند ، نگاه می کند ...

می آیم ... مقصر می شوم ... بازخواست می شوم ...

نیست می شوم ، از نبودن می نالد ، دلتنگ می شود ... خاطره ورق می زند...

 

کر شده ام دیگر ...

فریاد می کشد ...

داد می زند ...

می خواهد ...

می پرسم چه می خواهی؟

می خندد ... می گریزد ... فرار می کند

می روم ، حرف می زند ، می گوید و می گوید ...

نمی شنوم ، دور شده ام ...

 

چشمهایم را می بندم

گوش هایم را می گیرم

زبانم را قفل می کنم

بر دستم دزدگیر می زنم

خودم را به "خود" می بندم

"دیگر" ی را محو می کنم

خیالش را پاک می کنم

نگاهش را نمی بینم

سنگینی ِ حضورش را حس نمی کنم

از حالی می روم

به حالی می آیم

که "من" هست ، خوشی هست ، خنده هست ، آفتاب هست ، نور هست ... همه و همه ...

که "تو" نیست ، ابهام و ایهام نیست ، در گیر و دار  ِ "آیا" ، "واقعا" ، "چه کنم" ، "چه می خواهد" نیست!

 

نمی دانی چه می خواهی

برای چه می خواهی

اصلا که چه؟!

پس نمی خوانم

نمی فهمم

نمی دانم

از چه حرف می زنی!

 

بازی می کرد

آشی را می پخت که فقط خوش باشد

بازی نکردم ... سوختم ... بویش درآمد ... شنیدی؟

 

پس منم بازی!

می خندم

همه چی شوخی است

می خواهیـــــــــــم خوش باشیم

گور ِ پدر ِ هر چه احساس و وجدان است...نه؟!

 

 

 

پ.ن : سایه ام نشو ، خسته می شوی!

 

پ.ن2 : انگشت ِ اشاره ات رو بگیر به سمت ِ یکی دیگه...

+ خط خطی شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 16:53  توسط .: م ر ی م :.   | 

#44

 

چه روزهایی

چه دقایقی

چه سرشار از التهاب اند !

پر از دغدغه

پر از قیاس

پر از علامت سئوال

پر از تصمیم و اندکی بعد نقض آن !

 

...

 

زیر باران ، پیاده رو های ناهموار شهر را گز کردن با فکرهای نم زده !

نشستن پشت پنجره اتاق و نگریستن به سوسوی چراغهای شهر !

پشت چراغ قرمزهای دل نشین شهر ترمز کردن !

خیره شدن به رشته کوه ِ رو به رویم و خیال ِ درست کردن آدمکی برفی در نوک ِ قله ی آن !

پوشیدن یک جفت دمپایی ابری و رفتن تا آسمان هفتم و بالا پایین پریدن روی ابرهای هوس انگیز !

جاری شدن در رگ های زندگی ، با همه ی گیر و دارهایش !

آه ...

با انجام همه دستورالعملها سعی میکنم که همچنان حس ِ خونسردی را برای این روزهایم سرمشق قرار دهم

اما نمی فهمم /...

چه میشود که ناگهانانه در خویش آنچنان فرو میروم که غرق میشوم ؟!

گوش میدهم اما چیزی نمی شنوم ؟!

نگاه میکنم اما هیچ چیز را نمی بینم ؟!

چگونه موجی از سرما مرا در برمیگیرد و تا مغز استخوانم نفوذ میکند ؟!

خودم را جای دخترک ِ روبرویم میگذارم ، میپرسم از خویشتن که اگر این رفتار ِ من بود آنگاه چه طعنه هایی را باید تحمل میکردم ؟!

حس ِ نیاز به زندگی در خونهایم موج میزند ، اما ندایی در درونم فریاد میزند : هیــــس ، نه... صبر ، صبر /

دیدن خنده ی شادمانه دو دوست و پنداشتن ِ رابطه ایی همانند آنان برایم زیبا جلوه میکند

اما اندکی بعد

دعوای دو رفیق و از ترس لرزیدنم و عقب نشینی در پندار خوبم درباره ی انسانها !

گاهی به این می اندیشم که فرد ِ روبرویم در این لحظه واقعا در چه فکری است !

 

...

 

پیچ ِ چرخ ِ لوکوموتیو ِ "من" در پیچ ِ پیچ پیچی ِ پیچیده ی افکار این روزهایم شل شده است اساسی !

در حین ِ تعمیرات ، گاهی حضور ِ تو در این سرمای دل انگیز پاییز گرمم میکند

اندکی بعد ، از ترس ِ تکرار مکررات پس زده میشود ... هر چیزی که مربوط به رابطه ایی دوستانه است !

من می اندیشم که ، شاید زندگی به این سختی نباشد که من خیال میکنم ... !

شاید می توان به راحتی پشت پلک های آدمیان نشست و همراهشان در زندگی قدم زد

شاید نباید این همه فهمید و فکر کرد و جدی گرفت و سئوال پرسید

این روزها فکر میکنم

شاید اشکال از خطوط ِ تیره ی دل من باشد

اما من از همان ابتدا هم دلم روشن نبود !

 

 

پ.ن: 4 تا سوم شخص/مفرد/مذکر/و/مونث/

                                                        هستند دور و برم من

    که تا چشمشان به جمال پر کمال من روشن میشود

                                                  گوشی خویش را در آورده

      و قربان صدقه ی فرد ِ آنسوی خط میروند بسی عاشقانه

                                         انشاءا... که کسی آن سوی خط باشد        

         وگرنه میترسم که با تکرار مکرر این سناریو    

                         عمیقا به توهمی خانمانسوز از نوع ِ خرزو خان و گلباقالی باجی

                مبتلا شوند و ناکام شوند در عنفوان جوانی !

                   و من همچنان در طول تماشای این فیلم خواهم خندید شادمانه با طعم چیتوز موتوری !!!

 

+ خط خطی شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 23:33  توسط ^ مریم بانو ^ 

~ همین ~

 

تمام حرف هایی كه درونم را مي سوزاند

باد برد ، باران شست همه را...

اين روزها زوم کرده ام روي امروز...

هر لبخندي، هر نشانه‌اي، هر چيزي،هر آدمی كه مرا به گذشته پيوند بزند را از خودم مي رانم...

به خيالم مي شود با فرار از روي اين خاطرات، زندگي را "خوش" گذراند...

و چه قدر غافلم که گذشته ام را به پایم بسته اند

و من هر چقدر می دوم این بار سنگین تر

"من" خسته تر می شود...

می خواستم که مي توانستم درون را بنويسم،شرح دهم...

اما با این ذائقه های گوناگون نمي شود در ظرفِ بی مصرفِ كلماتش كرد...

نه نمی شود!

پیش تر ها نوشته بودم

كه چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن خوب است....

چقدر گرم و مطبوع ، خوشایند است....

چقدر روح آدم محتاج است برای زنده ماندن،نفسی چاق کردن....

حالا از آن همه خط خطی ها فقط همين چند خط مانده‌

همين خط هايي كه فقط خط اند....

و خاصيت خطوط ِ درهم، بيهوده بودنش است....

بيهوده ، سرد که به درد ِ خوانده شدن هم نمی خورد....

بخوانی که چه؟

حتی نمی شود به "بودن"ش دل خوش کرد....

مثل تگرگی می بارد و خشک می شود ....

بی حاصل ...

با همين كلمات بود که نوشته بودم نمي شود به چيزی دل بست....

نمي شود به حرف ها اميد بست....

نمي شود به حرف ها دل داد...

نمي شود با حرف ها عاشق شد....

نمي شود با حرف كسي را دوست داشت، نمي شود اصرار نکن....

 

حرف های تکراری از یه آدم تکراری

 

تکراری های تکراری

                                     اوووووقم می گیرد!

 

كاش مي شد به همه ی آدم هاي دنيا آموخت كه بايد به پاي حرف هايشان بايستند!

 

به اندازه ی تمام باورهای بی قید و شرطم

به اندازه ی تمام ایمان و دوست داشتن ها و دوستی های بی حساب و کتابم

از اين دنيا،آدم ها،زمین دورم....

"من" گره خورده ام به عصر حجر ، به آدم غارنشین ، به حوای سرخوش ِ عاشق ِ زندگی!

و چه آدم ها که بيهوده مي كوشند مرا به جايي از اين دنيا سنجاق کنند،بچسبانند...

نمي شود.... اين چسب ها و طناب ها و نسبت ها سست‌تر از آنند

كه آدم بخواهد به اميدشان وابسته شود به جايي،به کسی،به چیزی....که نیست!

از "من" نخواه به کسانی دل بسپرم كه در دست سنگ و قیچی دارند

معناي دلدادگی را نمي دانند....

نخواه بزرگ شوم و به اندازه ی آدم ها بفهمم....

نخواه سادگی کودکیم را نداشته باشم...

نخواه شريك شوم در زندگي "مرد"ی که از زندگی مشترک تنها شب را می شناسد....

نخواه چشم هايم را ببندم به روي تمام چيزهايي كه درونم را بارور کرده اند....

شاید حالا به چيزی معتقد نباشم چون همه در سایه - روشن هستند،کسی آفتابی نیست....

 

چقدر جالب است كه همه ی زندگی را می شود توي يك ساک جمع كرد....

حتی برای رفتن آن ساک هم شاید باری سنگین باشد

چقدر جالب است که مي توانم برخيزم و بروم....

و چقدر عجیب که سر همین یک ساک چه حسادت ها بر پاست.... 

می دانم روزی از راه می رسی

 

به "من" گفته اند می آیی

 

تو مرا پرواز می دهی

 

تو آسمان را می شناسی!

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 16 آذر1386ساعت 19:57  توسط .: م ر ی م :.   | 

~ بی برگشت ~

می مانم ؛ می روم

دگر بار

می مانم ؛ می روم

نه راه پسی است مرا و نه پیش

می روم . . .

چشمانم به راه می ماند

می مانم

چشمانم خسته می شود

می روم . . .

می روم تا برنگردم . . .

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 22:44  توسط .: م ر ی م :.  

% آدم % خدا

 

 

 

آسمان پر شد از تیرگی

خدا آدم را آفرید

آدم حوا خواست

خدا حوا را آفرید

آدم روح ِ حوا را ندید

خدا نعمت هایی نزول کرد

آدم میوه را خورد!

خدا معجزه ای کرد

آدم دروغ بافت

خدا فرستاده ای فرستاد

آدم منکر شد

خدا زمین را ساخت

آدم بمب آفرید

خدا نور فرستاد

آدم با تاریکی پس فرستاد

خدا رحمتش را بارید

آدم فحش و لعنت داد

خدا لرزید،زمین لرزید

آدم لرزید،فراموش کرد

خدا توی دل ِ آدم سکنی گزید

آدم دلش رو فروخت...

خدا حکمتش را نوشت

آدم نانوشته ها را خواست

خدا نانوشته ها را گفت

آدم گوش هایش با وسوسه شیطان کر شد

خدا خودش را نشان داد

آدم چشم هایش مبهوت ِ جلوه گری شیطان کور شد

 

آدم در تاریکی فرو رفت

گم شد

تموم شد

و فقط صدای داد و فریاد و ناله

از ته تاریکی که

 

                     خدا کجایی؟

 

چرا پاسخ نمی گویی؟

 

خدا بود

آدم نبود

 

شیطان بود

آدم بود

 

تکراری ِ همیشگی ِ کی تمام شدنی؟...

 

 

 

پ.ن1 : می خوام پیاده شم

 

اما پول ِ خورد ندارم!

 

 

پ.ن2 : نالیدن ، غر زدن ، ناراحت شدن ، توقع داشتن ، فهمیدن واسه همیشه ممنوع!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 7:38  توسط .: م ر ی م :.   | 

% حضور بی حضور %

 

 

 

گذر زمان از "من" می کاهد

بی آنکه چیزی بر آن اضافه کند

داشته هایم ، توشه ی راهم رو به اتمام است

و لبخند و رضایت ِ امروزم تنها برای خرج کردن های بی بهانه و بی دریغم است

"من" پشیمان نیست!

و می دانم به خاطر تمامی آنچه که بین ِ آدمیان پخش کردم

از "من" یاد خواهد شد ، شاید قطره اشکی ، شاید حسرتی برای "بودن"

اما هیچ کدامشان به دردم نمی خورد!

 

بعد از رفتنم ، نبودنم محبت و توجه را می خواهم برای چه؟

علاقه و مهری که با حضورم دریافت نکنم

درک نکنم

بعدا به چه کارم می آید؟

اشک نریز ، گریه نکن...

برگشت برایم بی معنی نیست،

برگردم که چه؟

هر چه بافته ام باز کنم که چه؟

مگر چقدر فرصت دارم؟

چند روز یا ساعت از عمرم مانده

که بخواهم بگردم ، پس بگیرم ، از نو آغاز کنم؟

دیگر ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه نیست!!!

 

 


 

 

دلم تنگ شده برای کودکی ام

می خواهم همانند آن روزها باشم

همان مریمی که دوست داشتم و خواستنی بود...

دلم تنگ شده برای اشکهایی که بی بهانه به پهنای صورت می ریختم
برای تمامی جیغ و فریاد هایی که گاه بی دلیل بود
هیچ کس اخم نمیکرد که چرا دارم گریه می کنم
هیچ کس نمی گفت فریاد نکش ، جیغ نزن ، نخواه ، نشین ، برو ، برگرد ، بمان و ...

اون روزها همه چیز بی بهانه،بی حرف ، بی کنایه بود...

خنده هایم
گریه هایم
سکوتم
همه و همه ...


امروز همه چیز را به معنایی می گیرند

محبت و انسانیتت را با بدبینی و بی صفتی به گند می کشند

کمک و همدردیت را به حساب های ناصواب می گذارند

دچار سوءتفاهم و سوءتعبیر می شوند

جیب های آدم ها پر است از افکار و تعبیرهای منفی!


روزهایم را می خواهم تبدیل کنم به روزهای بی بهانه
به روزهایی که برای هر کاری از من دلیل نمی خواستند
مرا بازخواست نمی کردند ،

مرا به نسبتی گره نمی زدند ،

به لجن نمی کشیدند نیتم را!
خنده و گریه ارزش داشت

اون روزها چه میفهمیدم از درد،زخم؟

نمی دانستم شکسته شدن در خود یعنی چه؟
مریضی یعنی چی؟
مریضی برایم مساوی بود با اسباب بازی!

امروز
شادی گم شده است
خنده های از ته دل هراس و ترس دارد
حتی گریه ها هم واقعی نیست
هیچ کس به حرفی که می زند معتقد نیست!

آدم ها دچار فراموشی شده اند

در میان ِ هیاهوی حرفهای صد من یه غاز گم شده اند!

به من فهمانده شد
مریض بودن یعنی بدبختی
یعنی بیمارستان
یعنی درد

کارمن از گریه گذشته ، به این میخندم!

 

 

 

 

پ.ن : خطر !

 

این کوچه به علت ِ بازسازی

 

و تبدیل به خیابون

 

تا اطلاع ثانوی

 

بسته است!

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 9:49  توسط .: م ر ی م :.   | 

#43

 

به یاد نمی آورم چرا ؟

حسی که نبود و آمد

و مرا سوزاند ... مثل تک تک ِ آدمیان

قصدم بر این بود که از یک تجربه غلط ، درس بگیرم

و نگذارم که آن تجربه را دوباره تجربه کنم

اما دیگر بار سوزاند مرا

باز هم از همان اشتباه ، گزیده شدم !

 

...

 

درک کردن ِ حس ِ من برای خیلی ها دشوار است

همچون سکوت در برابر حرفهایم ...

و این واژه های من هستند که می سوزند

در مقابل دیدگانم

و از خود می پرسم چه میشود که اینگونه داغ میشوم؟

و دلم می سوزد به حال آنانی که واژگان ِ مرا به تمسخر گرفته اند.

 

...

 

من معتقدم

تنها طریق پاک بودن این است

همان راهی که من در آن قدم بر میدارم

بارها سرزنش شده ام ، طعنه شنیده ام ، تمسخر شده ام/

اما هم چنان در این راه چیزهایی به دست می آورم که هیچ کس در حال سکون بدست نخواهد آورد!

و البته بگویم که چیزهای با ارزشی را نیز از دست میدهم ...!

همچون محبوب بودن در بین دوستان !

 

...

 

در ساحل دوستی قدم بر میدارم

و این دریای زیبا را به بلندی موجهایش ستایش میکنم.

اما چه کسی میداند که در درون ِ من چه میگذرد؟!

در میان آدمیان

از جاده زندگی گذر میکنم

و به این فکر میکنم که شاید روزی من این چنین نباشم

من هم روزی خواهم رفت

و اطمینان دارم هیچ کسی به کشف این موجود عجیب الخلقه نائل نخواهد شد!

شاید روزی که از اینجا دور میشوم

رد پای حرفهایم در قلب و ذهن دوستانم باقی بماند

شاید روزی کسی به واژگانم فکر کند

... شاید هم نگاه ملتمسانه ای ، لحظه ای انتظار حضورم را بکشد.

نمی دانم ، همچون ذهن پر از حرفی شده ام که مجال سخن گفتن ندارد

حسم مثل یخ زدن  ِ خون ِ عابری است که در انتظار صبح شدن فردا ، از حس ِ گذشتن گریخت !

 

...

 

چند روزی است ، می اندیشم به آنچه که بوده است ، [ بوده ام ]

 آنچه که هست ، [ هستم ]

و گاهی هم به آنچه خواهد شد ، [ خواهم شد ]

راستی ،

هنوز هم در این فکرم که بالاخره بودن و نبودنم تفاوتی داشت یا نه؟

همان مسئله مهم همیشگی است : بودن یا نبودن

و خسوف ماه !

من به این نتیجه رسیده ام که زندگی

همیشه تکرار ِ تکرار است !

یقین دارم ...    

 

...

 

می اندیشم که شاید

لحظه ای را از یاد برده ام

که آغاز رنگ گرفت

شاید فراموش کرده ام که میتوان گذشته را سوزاند

و زیر تابش ِ آفتاب فردا جان گرفت

و نپرسید خانه ی غم کجاست ؟!

همین حس های دل انگیز است که مرا آرام میکند

با حضور تو !

ستاره بازی دیگر کافی است

باید فقط از دور نگاه کرد

همیـــــــــــــــــــــن !

                 

 

پ.ن.1: بروم
            كه خود را گم كنم      
                     در سرماي اين شب ِ پاييز !

 

پ.ن.2: این روزها به طرز عجیبی هیچ جا هیچ خبری نیست

                         حتی میون ِ واژه ها !
+ خط خطی شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 0:30  توسط ^ مریم بانو ^ 

! سنگ ِ هوشیاره خواب آلوده !

 

 

این روزها تیریپ ِ سنگ بودن برداشتیم

هیچ تیری ، حتی از غیب هم هیچ اثری بر این سنگ نداره

چون بین ِ شما بودن مثل ِ یه کابوس یا یه توهمه

و وقتی پامون رو از اونجا می ذاریم بیرون ، تازه همه چی واقعی می شه

تمامی ِ رفتارها و حرکاتتون "ما" رو به خنده وادار می کنه

 

آخه جدیدا سنگ ها هم می خندند! ///

 

این روزها "خود" رو واسه شخصیت های غیرحقیقیتون گرفتیم

تا بی خودی بودن رو به بقیه ی کلمات ِ قصارتون اضافه کنیم

تا دندِتون نرم شه و شاید کمی به خودتون بیاید که بعید می دونیم البته!

 

جدیدا سنگ ها تحت ِ فشار سیل هم از جاشون تکون نمی خورند! ///

 

این روزها با دیدن ِ شما شیزوفرنیمون عود می کنه

آخه "فکر"مون فکر می کنه دلیل ِ جمع شدن ها،پچ پچ ها،نگاه ها "ما" هستیم!

فکر می کنه اشاره ی دست و چشم ها به "ما" برمی گرده!

فکر می کنه که خیلی چیزا می تونه اتفاقی نباشه

مثل ِ حرف های کنایه دار و بودار، نگاه های کنجکاو ، تپش های شدید نبض هامون

مچاله و گشاد شدن ِ قلبمون ، خندیدن و اخم های بی بهانه امون ، خواب هایی که می بینیم

 آخه یه جایی خونده بودیم که در زیر آفتاب هر چیزی یه دلیلی داره!

 

جدیدا سنگ ها در سکوتی همیشگی فقط نگاه می کنند ! ///

 

این روزها "ما" فکر می کنه که خیلی مهم شده!

چقدر دوست داریم تمامی ِ چرندیات درباره ی "ما" درست می بود!

اونقدر موجمون مثبت و زیاده که تمامی ِ موبایل ها در کنارمون آنتن می دن!

و اونقدر جایی که می شینیم جذاب می شه که اسممون رو روش می ذارن!

و اونجا جای بدی می شه واسه نشستن ِ "ما" و جای مناسبی واسه نشستن ِ شما!

 

جدیدا سنگ ها آزاری ندارند اگه دستی با چشمایی حقه باز به حرکت وادارشون نکنه!

 

 

 

 

پ.ن۱ : یه روزی یه جایی بالاخره واسه یه چیزی مطمئنم میای

 

تا از یه کسی یه تقاضایی بکنی

 

                                                     واقعا می خوام بدونم روت می شه؟!

 

 

پ.ن ۲ : ادامه ی همون ادامه دارد.

 

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 14:49  توسط «» حسی دو نفره «»  | 

~ میاد ... نمیاد ... میاد ... نمیاد ... ؟! ~

 

                                                           قانون خدا تنهایی من است

 

                                                   و تنهایی من قانون ِ عشق!

 

                                            و عشق ارمغان دلدادگیست

 

                                       و این سرنوشتِ سادگیست

چه قانون عجیبی

      چه ارمغان نجیبی

و چه سرنوشت تلخ و غریبی

                                           كه هر بار ستاره های زندگی ات را

با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره امید كنی

و خود در تنهایی و سكوت

با چشمهایی خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی

و خموش و بی صدا

به شادی ستاره های از تو گشته جدا

دل خوش كنی ( ؟! )

                                                و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

                        و باز هم تو بمانی و یك عمر

          صبوری.....!

 

 

 

 

پ.ن :                                            منتظرم 

 

                        یکی از راه برسه

 

"من" رو خوشحال کنه ...

 

دلم تنگه ...

 

                    واسه چی یا کی

 

نمی دونم!

 

+ خط خطی شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 15:34  توسط .: م ر ی م :.  

+ هوس +

 

 

هوس کردم برم تا آخرش ، ببینم چی می شه؟

دوست دارم ببینم ته این قهوه ی تلخ چی واسه ام نوشته شده؟!

شاید شکری که توش هی ریختم و ریختم کم بوده

یا شاید اصلا حل نشده...!!! با اینکه من هی هم می زدم و هم می زدم!

 

تصمیم گرفتم همه ی حرف هایی رو که شنیدم بالا بیارم

معده ام دیگه گنجایش نداره

نمی تونه هضم کنه

خیلی سنگین شده!

 

کنترلم رو از دست دادم

ظرفیتم تکمیل شده

آخه می دونی

واسه خونه ی دلم 4تا دیوار ساخته بودم

بی در و پنجره { واسه حفظ ِ امنیت! }

سقف ِ این خونه آسمون بود

و صاحبش خدا

اما خیلی ها خواستن وارد شن

بعضی ها اومدن خوردن به دیوار و برگشتن

بعضی ها همون جوری پشت ِ دیوار نشستن

بعضی ها هم تیشه به دست شروع کردن به خراب کردن

خدا رفت و دور وایساد...

من موندم و "من"

با دلی که توی دستام به هیجان اومده بود

بیچاره ترسیده بود

اخه تا حالا سنگ ، کاغذ ، قیچی ندیده بود!!!

 

بالاخره خراب شدن، فرو ریختن

اما اون موقع که تیشه به ریشه ی این 4دیواری می خورد

انقدر محکم زده می شد که درون هم زخمی شد...!

سنگ زد و شکوندش

کاغذ گرفتش تا زخم هاش رو بپوشونه

قیچی تیکه تیکه اش کرد ...!

 

چند دوری جاده صاف کنی که واسه هموار کردن ِ راه و مسیر بود

از روی " من " هم رد شد... " من " هم چندباری صاف شد!

یعنی در واقع با خاک یکسان شد

شایدم پست تر از خاک!!!

 

بعد به خودم حواله داده شدم!

 

نمی دونم جای ِ تشکر داره یا شکایت

اما خوب خیلی درد داشت!

خیلی سخت بود...

هنوز جای زخم هاش روش هست

نمی خوام همیشه یادم باشه

نمی خوام ازش حرف بزنم

اما چیزی که شده یا هست رو نمی شه انکار کرد!

 

حالا که یه کم جون گرفتم

حالا که تاریکی ِ روزام پر از رقص ِ نور شده

هنوز هم مثل ِ یه نهال ِ کوچولو

یا یه نوزاد ِ به دنیا اومده آسیب پذیرم

با کوچیکترین نسیمی به خودم می لرزم

و می ترسم که نکنه دوباره .... نه!!! خواهش می کنم!

 

 

پ.ن1 : ادامه دارد ...

 

پ.ن2 : هر کاری کردم پیچت بپیچه نشد ،

 

                    دیگه هرز رفت...!

 

چه تلاش ِ بیهوده ای!

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 17:36  توسط .: م ر ی م :.   | 

×|×

من مانده ام ز پا

ولی آن دورها هنوز

نوری است

شعله ای است

خورشید روشنی است

که ، می خواندم مدام

اینجا درون سینه من زخم کهنه ای است

که می کاهدم مدام...

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 10:46  توسط .: م ر ی م :.  

# اعتراف %

 

می خواهم اعتراف کنم

که این روزها به جنونی وصف ناشدنی رسیده ام

که حاصل ِ پیوندم با آدم ها و شناخت پیدا کردن از آنهاست!

 

نمی توانم طبق ِ انتظارات ِ دیگران زندگی کنم

نمی توانم ادای عاقلان ِ مصلحت اندیش ِ واقع گرا را در بیاورم

نمی توانم دستم را زیر چونه ام بزنم و همچون مجسمه ای بی تفاوت تماشاگر باشم

نمی توانم احساساتم را مخفی کنم و به زبان نیاورم

نمی توانم زبانم را از قلبم جدا کنم و به عقلم پیوند زنم

 

می خواهم اعتراف کنم

که دارم به نیمه ی راه می رسم

که برای تکامل مولانا شمس را دید

و من دوستی را که به ادامه دادن و تکامل ِ نیمه ی راه تشویقم کرد

 

می خواهم اعتراف کنم

که با همه ی بدی هایی که دیدم و چشیدم

هنوز خوشبختی را در قلب خود حس می کنم

چون هنوز گویا خدا روی اسمم خط نکشیده است!

 

می خواهم اعتراف کنم،

دلم تنگ شده است برای دو-سه سال پیش

حتی قبل تر از آن!

برای تفکراتی که داشتم و رفتارهای آدم ها

همه ی آن ها را از من گرفت!

در قبالش هیچی دستان ِ خالی ام را پر نکرد

جزء انکار شدن ِ "من" ،

خاک شدن ِ "من" ،

خفه شدن ِ "من" و ...

 

اما با هزار بدبختی و جان کندن

دوباره متولد شدم

بنشین و نظاره گر باش

تا کور شدن چیزی نمانده!

 

می خواستم اعتراف کنم

همین!

 

 

 

پ.ن : حالا تویی که به دیوونگی هام میخندی ، بخند

بالاخره یه روز اون خنده هات رو توی صورتِ کثیفت

                                                                     خفه میکنم!

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 12:37  توسط .: م ر ی م :.   | 

~ بی تفاوت ~

 

 

چه فرقی می کنه؟
با "تو"یی باشم یا نباشم!
یا که خورشید رو به ضمانت ِ حضور  ِ نور نشون بدم یا نه!
یا اشک های شبانه ای رو که روی شونه ی بالشم ریختم

به عنوان مدرک و گواه همراه داشته باشم یا نه!

 

چه فرقی می کنه؟

اگر از این همه کهکشان یکی برای "من" بود!
کجای دنیا رو کم می اومد؟

یا که خورشید "من" هم مثل این خورشید سوزان لعنتی

همیشگی بود؟
یا اگر هر شب ِ "بودن" مون یلدا بود چی می شد؟

 

اصلا چه فرقی می کنه؟

حالا که ستاره ای واسه شمردن توی شبام واسه "من" وجود نداره

حالا که بالشم بین ِ خیسی اشک ِ غم و خوشحالی قاطی کرده!

واقعا چه فرقی می کنه

وقتی حتی نمی تونم اونجوری باشم که دوست دارم؟

وقتی حتی نمی تونم خودم رو ثابت کنم؟

 

چه فرقی می کنه

برای خندیدن ِ آدم ها که از بارون خیس شدم یا اشک؟

اگر لحظه ای هم قفل صندوقچه ی دلم رو باز کنم و

حرفهای توش رو بیرون بریزم یا نه؟

اگر لحظه ای چشمام رو روی همه چیز ببندم

و هر چی به ذهن و مغزم می رسه بگم؟

اگر تمام ناگفته های دلم وحشیانه به "تو" حمله ور بشه؟

اصلا چه فرقی می کنه؟
حالا که کلید این قفل قدیمی هم گمشده،
بشینم و خدا رو به بزرگیش قسم بدم تا برگردی؟؟

یا که اصرار کنم به حضوری که بی حضورش باز هم حضور دارم؟؟

نه،
می خوام بدونم ،
چه فرقی می کنه

"برگردی یا بیای که باشی،
زمانی که من به دنبال "خویش" گمشده باشم"
 ؟؟؟؟

 

 

 

 

پ.ن : می دونم ،

 

                                          فرقی نداره

 

مهم اینه که پاستوریزه باشه!

 

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 23:20  توسط .: م ر ی م :.   |