تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...آوار...

 

 

 

در لحظه‌های خالی و پوچم آمد

و چه عاشقانه حضورش را به نمایش گذاشت

جشنی به پا کرد

و چه صبورانه بودنش را

ثانیه به ثانیه قاب گرفتم در رویاهایم

.

آمد

هنگامی‌که زمان

با گذر پر حسادتش

هر لحظه از من دورش می کرد

می نوشیدم و تشنه تر می شدم

و خدا هر لحظه بیشتر سرابی می کردش در بیابان ِ جانم

.

در سایه‌ی عاشقانه‌هایی بی‌عیب و نقص

و لحظاتی کوتاه چون رؤیا وجودم را در خود حل می کرد

در بودنم رخنه کرد

- آرام، آرام-

 بی‌صدا  با عبوری کوتاه

و حضوری که لحظه ای بود و عمری!

و چشیدن زهر شیرین از خود بی‌ خود شدن

من

در تب و تاب ِ آن احساس ِ آسمانی

چه بیهوده و عبث

با بی‌رحمی و سردی ِ چشمان پر از خواستنش

می‌جنگیدم

.                                              

و خدا بر من غضب کرد

غم همچون خوره ای بر جانم

مرا خرد می کرد ،

تکه تکه ، مچاله ، همچون تفاله ای روی زمین

تنم می رفت بی روح

پازلی به هم ریخته ، خراب

که حتی دستهایش برای چیدنم دراز نشد

.

و دیگر همه‌چیز او بود

                                    ـ همه‌چیز او شد ـ

چرا نفهمیدم؟!!

به خود آمدنی عاقلانه ،

همه‌چیز او شد؟!! بی دلیل؟!!

و در زمستانی‌ترین لحظات

که فقط توقع حضور گرم ِ او را ، فقط و تنها او را ، داری

رفت

و تکه‌ای از من ِ من که او شده بود را با خودش برد

                                    - و شاید تمام مرا با خود برد...

و از آن لحظه تمام حضورها به رخ می کشند نبودنش را

نقش صفر مطلقی را دارم که

در تهی بودنش هیچ شکی نیست

تردیدی نیست در انجماد ِ زمان و مکان ، حتی زندگی !

منی که خاطره ها را روزی چندین بار بالا می آورد

نگاه می کند ، دوستشان می دارد ، دوباره قورت می دهد!!!

و صدای مبهم و آزاردهنده ی ولوله ی شهر که هر دم با خود زمزمه می‌کند:

                                    «زندگی ادامه دارد...»

 

 

 

پ.ن : دیــــوار قلبمان نم کشیـــــــــده مغزمان جدا، روحمان پر کشیـــــده از تنمان جدا

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:18  توسط .: م ر ی م :.   | 

... بی شکل ...

 

 

در باز شد

شعله های احساسش زبانه کشید

سردی ِ زمستان را آب کرد

پرده ها را سوزاند

پنجره را رسوا کرد

شب را کنار زد

خورشیدی شد در آسمان

خواب ِ ذهن ِ آشفته ام بود

رویای بی شکل ِ زیستنم...

پاهایم لرزید

خون به هیچان آمد ، در رگ ها دوید

چیزی در من ریشه کرد

ماه هم خندید!

محبتی برهنه بودم

سست و خاموش ،

و شاید تسلیم

میخکوب و منگ و گیج ِ این احساس

که تمام آن رشته هایی که مرا بافته بودند،باز می کرد

سر کلاف در گیرودار گم شدن در دست ِ زمان

ثانیه ها مست از حضور،ایستاده

زمان آنقدر کِش آمد تا وا رفت!

رها شده ای در اوج

معلق مانده ام

گاه سخت می کشد و در هم کوبیده می شوم

گاه ول می کند و آوار می شوم

بی دلیلی عقل پسند جذب می شوم

زخم ها مانع ِ دل می شوند

چقدر کشنده است

توانستن در ندانستن

واماندن میان ِ دو هجا

.

.

.

چیزی می خواندم مدام

می روم

مرا با رسیدن کاری نیست

همین رفتن کافیست

.

.

.

 

+ خط خطی شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 13:56  توسط .: م ر ی م :.   | 

... کم هضم نشدنی ...

 

 

 

زمان گشاد شده است

هر لحظه کِش می آید

جان می کند تا تمام شود

تا خود را ثبت کند در گذر تاریخ

 

و تمام شدنش

همچون در رفتن ِ کِش از دستها می باشد!

 

پر می شوم از انتظار

کسی می گوید فرداها بهتر است

امروزها چقدر خواب آورند

و من می خواهم بخوابم

تا زمانش برسد

زمان ِ بیداری همه ی من...

 

کلمه ها را حرام نکن

سکوتت خواستنی است

در سکوت ِ توست

که من رویا می بافم

غرق می شوم در دریای احساس

و رها می شوم در تن ِ تو دیوانه وار

تو باد می شوی و من برگ

من خاک می شوم و تو ریشه

 

حرف ها را به باد نده

مانند همان چهارشنبه ی بارانی

نگاه ِ تو کافیست

برای ابراز همه ی آن احساسی

که شعله می کشد در هوای من

و من جای می گیرم در تک تک ِ زبانه های تو

تا بهتر بسوزی و گرم شوی و بسوزانی و گرم کنی...

 

واژها را نچین کنار هم

زبانت همسو با دلت نمی چرخد

زیر سایه ی عقلت جمله ها را جا به جا می کند

و تو هنوز مانده تا به جنون ِ من برسی

چرا که مرا احساس می کنی

اما در گیر و دار دو دو تا چهارتایت مانده ای

و نمی دانی محبت حساب کتاب ندارد...

 

 

گیج ، خاموش و منگ ِ این احساس

فقط در تب و تاب ِ گذر زمان می کُشم ثانیه ها را

 

می دانستی می شود با نفرت و بغضی عاشقانه دوست داشت؟!

می شود آنقدر از دوست داشتن عصبانی شد که نوازشت بشود ناسزا؟!

آنقدر حرصت بگیرد که بخواهی زمین را روی سرش خراب کنی؟!

 

چقدر قلب ِ تو کوچک است برای حجم احساس ِ من!

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 14:44  توسط .: م ر ی م :.   |