تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...تلخ...

 

من قصه ی تلخ زایمان حقیقتم

پشت حرف های ناتمام ، نگقته

از هیچ ها و سکوت زندگی می بافم ....رویا را هذیان می گویم

از پشتِ این شیشه ی باران زده ی کثیف با روح آدم ها سخن می گویم ....

دل گرفتگی ام ، بغضم ، آوارهای ریخته بر سرم شعر می شود و به جان تو می افتد

تو می خوانیشان ، می فهمیشان اما باز نمی بینی مرا ، نمی دانی مرا

نمی دانی گرمای نفسم از داغی ِ محبت یا سوختن از عشق نیست

از آتش توهین است ، از آتش تحقیر است و پوزخند

از سوختن در عدم ابدی ِ درک و فهم ، در فریب و گول زدن و پیچیدن ِ آدم ها و تو دور خود

من تبعیدی ِ دنیایم ، سالهاست منتظرم

منتظر تولدی دیگر ، سر نوشتی دیگر ، و بودنی دیگر به شکل ِ خودم

در تاریکی مغز و تلخی افکارم به دنبال دم زدن ِ سحر ، طلوعی دوباره ام

تو حرف ها می زنی با روحم وقتیکه دیوارهای فاصله را ساختی اما نمی دانی

نمی دانی که زخم های این دل لعنتی را با دستانی لرزان نخ می کنم

طرحی می زنم و می دوزمشان بر کاغذهای سفید ِ درد ندیده

و تو نمی دانی که این واژه های چرک ، کلمات ِ خیس ، حرف های کپک زده چقدر سردند!

مانند دستانم و نگاه ِ خالی ِ تو ...

تو نمی بینی نفرتی را که در چشمانم در پشت ِ حالتی از گذشت له له می زند برای زایش!

نگاهم ، نگاه سیاهم با آن همه شرارت تو را هم فریب داده اند

که باور نمی کنی تنهایم!

خنده هایم ، قهقه هایی که به زمانه و تقدیر می زنم فریبت داده اند

که نقشه طرح می زنی برای بازی دادن و چرخاندن ِ عروسک ِ وجودی ام

ولی نمی دانی که عروسکم سال هاست به عاقبت ِ آدم شدن ِ پینوکیو دچار شده است!

هیچ کس مرا صدا نزد برای بودن

حتی باران نیز برای ترکاندن ِ بغض و آرام شدنی پس از زار زدن ِ هر چه هست و نیست

اما چه معنا دارد ؟ تو از رویاهای شیرین ، ساکت سخن می گویی

وقتی نمی دانی کابوس ، همزاد ِ من ، به من زل زده است

 

+ خط خطی شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 9:17  توسط .: م ر ی م :.  

...شکستن به سادگی..

 

بزرگ می شوی به سادگی ِ یک جشن!

می شناسی غرایز و نیازهای این تن

آدم سیگار آتش می زند و ژست می گیرد

حوا تور بافی می کند و آینه در بغل می گیرد

 

و من وصله ی ناجور زمانه ام می شوم،روحم می میرد!

 

پاها به دنبال ِ دویدن های بی مهابای کودکانه!

دست ها در التهاب ِ چیدن ِ میوه های کال ِ ممنوعه!

چشم ها در پی ِ نگاه هایی پر از خواسته شدن و فریب!

احساسات ِ نرسیده در توهم  ِ عشق های خام و حقیر!

 

و من می شوم دختری سنجاق شده به عصر حجر و غریب!

 

پاها پر آبله در پی ِ دویدن ِ خیال های خیالی و خالی

دست ها پر از گرد و غبار  ِ خاطرات ِ مانده بر جا

چشم ها بی فروغ ، سرد ، تهی و ترسان

احساس ِ لگد مال شده و درد ِ رد پاها

 

و من دلم می گیرد از مدرن شدن ِ انسان!

 

تلخ می شوی از کالی ِ میوه ها ، گازهای پر ولع

فحش می دهی به زمانه و زمین و آدم و حوا

پر می شوی از بغض ، بن بست و دیوار

دوست داشتن و عشق را می دهی به فنا

 

و من خاموش می نگرم تهمت های بی روا را!

 

دیوار می کشی ، محبتی نمی خواهی

یا خشم می شوی و انتقام می گیری

یا پر از شهوت می شوی و درسته می بلعی!

کمی عمیق نمی شوی و دلیل و نکته را نمی گیری

 

و من سرم گیج می رود از این همه تاریکی ، سیاهی!

 

دست ِ کمک را نمی بینی ، نمی گیری

محبت ِ انسانی را پس می زنی ، می گریزی

می ایستی همان جا که بودی و هستی

مدام فریاد می زنی شادی ولی خوب نیستی!

 

و من حرصم می گیرد از ناتوانی ام در نفهمی!

 

چهره ای بی تفاوت ، سرد به خود می گیری

درون را خفه می کنی و سنگین از خود می بازی!

تغییر را نمی پذیری ، همان جا  جا می مانی

دیوار را با حرف های مرده و غم های زنده می سازی

 

و من دستم روی نبض حست ، خسته می شوم از این بازی!

 

در مسیر زندگی رها کن خودت را !

با تمام وجود زندگی کن لحظه ها را

جاری باش همچون رود ، نشو مرداب

دوباره صدا کن ، زنده کن روح ِ مرده ات را

 

و من نگاه می کنم خوشحال ، دوباره تلاشت برای صعود را...

 

 

پ.ن : دهانم تلخ ،

                               و افکارم تلخ تر!

 

زن خسته

با چشمانی از هیچ

نگاهش نشسته در حدقه ی مچاله از تقدیر

چه دیر پخته شدی

.

کاش برای بودن

زودتر نفس می زدی

                              + آناهیتا رضایی +

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:0  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بمیر به آرامی...

 

 

 

به آرامی بمیر در خیالم

همچون من که آرام آرام می میرم در خودم

و یواش یواش اما پر درد خالی می شوم از تو

و ثانیه به ثانیه از یاد می برم روزهای بودنت را

و نگاهت را از چشمانم می ریزم دور

تا معشوقگی ام هرز نرود  در پیچش های نبودنت

کپک نزند و روحم را به گند نکشد

نیازم تنم را عاصی نکند

.

به آرامی بمیر در خیالم

که دیگر نه باران می شورد گرد و غبار روح را

نه باد می برد این همه برگ های پوسیده ی گذشته را ،

که تو بوی تنها ماندن می دهی و تنها گذاشتن

احساست را آنقدر در آن روزها حبس کرده ای که کبود شده اند از شدت ِ خفگی

که تو می خواهی ولی می ترسی

با تردید ، ترس از تکرار ضربه ی دیروز و خواستنی تازه

مرا کشیدی بیرون از مرداب ِ گذشته ،

در چشمانم که خوب حس ِ نو شدن را دیدی

به قدر کافی بالا بردی مرا ، سرم را به اوج کوبیدی و رها کردی

.

به آرامی بمیر در خیالم

همینک که رفته ای ، نیستی ، و خاموش شده ای از من

سرگرم شده ای با خیال های خیالی

ابرها را زیر بالشم قایم می کنم

روزها را می خوابم ، با خمیازه هایی کش دار تمامشان می کنم

شب ها را دوست داشتم زمانی

چون می دانستم تنهایی با من در خیالت

ولی حالا شب ها را بیدار می نشینم و برایت ستاره می بافم

.

به آرامی بمیر در خیالم

تا شاید خیالی دیگر بیاید و همیشگی کند حضورش را

شاید بهتر از تو عاشقی کند

و بگذارد معشوقگی ام را تمام کنم برایش!

قفسی نباشد برای روحم

قلبش حجم دوست داشتنم را درک کند

تنش اندازه ام باشد

که نه تمسخر شوم و حقیر

که نه گم شوم و دست پاچه

که تلاش کند برای بودنم

که نبودن ام برایش عذاب باشد

که برایش یکی باشم در کل ِ عالم

.

اگر به آرامی مردی در خیالم

دیگر زنده نشو ،

خیالت را می سوزانم

خاکسترش را به باد امانت می دهم

گوری نمی سازم از تو

قاب عکسی نمی ذارم از تو

تو که رفته ای ، کامل برو

مرا خالی کن از خود

و بمیر در خیالم به آرامی

وقتیکه نمی خواهی همیشگی باشی

 

 

پ.ن : رسیده ام به پارگی نجابت دست ها

                               و تمسخر تلخ نگاه ها

کسی می پاید مرا از پس پرده های ذهن زمان

 و می خواند مرا مدام از پنجره هایی که دور است

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 17:50  توسط .: م ر ی م :.   | 

...لال می شوم آرام...

 

 

 

ته مانده ای از قداستم

دور نگه داشته است لاشخورها را

از این تن ِ مرده ی من

.

بو می کشند این سگ صفتان

لحظه ی سقوط یا ضعف ِ روحم را

برای به گند کشیدن ِ دخترانگی من

.

بیزارم از این موجودات

که تمام مردانگیشان در یک چیز خلاصه شده است

که تمام احساسات و معشوقگی ام را

حقیقت ِ وجودی و روحم را

با یک کلمه ی سه حرفی له می کنند

.

بیمار شده ام

چون دیگر نمی توانم و یا نمی گذارند

محبتی را که می توانم ، هدیه کنم

احساسی را که می توانم ، ببخشم

عشقی را که می توانم ، حس کنم

اوج ِ خودم را گم کرده ام در این سطح آدم ها

سقف ِ آسمانشان کوتاه است برای پرواز و اوج گرفتنم

دریای احساسشان جوی آبی بیش نیست

پر از بوی تنفر ، کینه ، خودخواهی ، انتقام ، ضربه های کاری

سرم بیشمار بار شکسته شده است

از شیرجه های بی مهابایم ، از اوج گرفتن های کودکانه ام!

.

بیمار شده اند آدم ها

همچون کبک سر در گریبان فرو برده اند

در پیله های مجازی خود را محبوس ساخته اند

و فکر می کنند که آزادند!

شیطان در مغزشان تخم گذاشته است

و در ذهنشان تکثیر می شود

خدا را از خانه اش ، دلشان بیرون کرده اند

و احساسشان را خفه و دفن کرده اند

در زیر آوارهای گذشته شان...!

.

رو به خاموشی می روم

حقیقت ِ درون را به تصویر می کشم

پاره اش می کنند و باز من می کشم

فریاد می کشند و من درد می کشم

می خواهند لال و کور و کر شوم

من پر از آوا و آنها هجا را بلند می کشند!

گوری می شوم از کلمات و واژه ها

منفجر از نیاز و بغض و آه

معشوقگی ام رسیده است

کو دستی که بچیند ؟

بالغ شده است

کو کسی که بارورش کند؟

جا نمی شود این همه احساس در این تن

ساکت نمی شود نیاز و خواهش ِ روح من

در کشاکشی عجیب و سخت

می روم رو به زوالی پر از زجر

.

 

 

 

پ.ن : سهراب سپهری : "اوج خودم را گم کرده ام ، می ترسم ، از لحظه ی بعد ، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد."

 

+ خط خطی شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 12:0  توسط .: م ر ی م :.   | 

...ته مانده ای در حال ِ جان کندن...

 

تمام حسی را که همچون پیچک

می پیچاندی دور وجودم به کاغذها سپردم

و کاغذها را به تو ...

حال تویی

و همه ی حسی که

در خاک ِ تن ِ من ، در هوای من رویاندی

خوب که نگاهش کردی بخند و رد شو

چون درک ِ این همه حس به حال ِ منی که

خالی شده ام از همه چیز

و مرده وار می خوانم

از روی دست خط ِ بد ِ خدا

که عمری است روی همه ی لحظه های نابم

روی تمام آرزوها و رویاهایم خط کشیده ،

هیچ فرقی ، هیچ تاثیری ندارد ...

بودنی که اگر نباشد

باز ماه روشنی بخش شب های تاریک است

باز خورشید تجلی گر نور و گرمی است

و خدا تنها مهره ای را دور انداخته...

.

من همان مهره ی سوخته ام!

چگونه می توان به کسی که نیست فکر کرد؟

چگونه می توان به حسی که نیست دل داد؟

چگونه می توان به روحی که پر زده نزدیک شد

و معنای یکی شدن را یاد داد؟!

.

گناه تنها راه ِ استفاده از اختیاریست

که قرن هاست منتش بر سرمان است

اگر گناه نکنیم ، بنده ای هستیم تسلیم

که خدا خالیش می کند از هر چه احساس است

بی کس که شدم ، تهی از عشق یا نفرت

مجسمه ای که هیچ چیزی بر او اثر ندارد

خدا می آید ، می نشیند در تن ِ عریانم

و خدایی می کند ،

به جایم راه می رود روی زمین

عشق می ورزد به مخلوقاتش

و گاه کسی را می کشد

یا زنده می کند!

.

پس وقتی رسیدی به من

دور بزن برگرد ،

اینجا جایی برای توقف هیچ رهگذری ندارد!

نه احساسی هست که عشق بورزد

نه هوایی که بوزد

نه نوری که روشنی بخشد

نه آرزو و امیدی که کشف کند

نه روحی که زندگی کند...

اینجا ، خانه ی من ، همان درد و رنجیست

که خدا گفت آدم را در آن آفریدیم

که درد را از هر طرف بخوانی باز هم درد است.

.

پس نترس از هجوم حضورم

که جز تنهایی و درد چیزی همراه ندارم

که نیامده کوچ کرده ام از دیار تو

مرا به شهر کسی راه نیست ،

من زاییده ی بن بستم!

 

 

 

 

پ.ن : آمدم تا تو را ببویم

و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی

به پاس این همه راهی که آمدم.

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:33  توسط .: م ر ی م :.   |