...تلخ...
من قصه ی تلخ زایمان حقیقتم
پشت حرف های ناتمام ، نگقته
از هیچ ها و سکوت زندگی می بافم ....رویا را هذیان می گویم
از پشتِ این شیشه ی باران زده ی کثیف با روح آدم ها سخن می گویم ....
دل گرفتگی ام ، بغضم ، آوارهای ریخته بر سرم شعر می شود و به جان تو می افتد
تو می خوانیشان ، می فهمیشان اما باز نمی بینی مرا ، نمی دانی مرا
نمی دانی گرمای نفسم از داغی ِ محبت یا سوختن از عشق نیست
از آتش توهین است ، از آتش تحقیر است و پوزخند
از سوختن در عدم ابدی ِ درک و فهم ، در فریب و گول زدن و پیچیدن ِ آدم ها و تو دور خود
من تبعیدی ِ دنیایم ، سالهاست منتظرم
منتظر تولدی دیگر ، سر نوشتی دیگر ، و بودنی دیگر به شکل ِ خودم
در تاریکی مغز و تلخی افکارم به دنبال دم زدن ِ سحر ، طلوعی دوباره ام
تو حرف ها می زنی با روحم وقتیکه دیوارهای فاصله را ساختی اما نمی دانی
نمی دانی که زخم های این دل لعنتی را با دستانی لرزان نخ می کنم
طرحی می زنم و می دوزمشان بر کاغذهای سفید ِ درد ندیده
و تو نمی دانی که این واژه های چرک ، کلمات ِ خیس ، حرف های کپک زده چقدر سردند!
مانند دستانم و نگاه ِ خالی ِ تو ...
تو نمی بینی نفرتی را که در چشمانم در پشت ِ حالتی از گذشت له له می زند برای زایش!
نگاهم ، نگاه سیاهم با آن همه شرارت تو را هم فریب داده اند
که باور نمی کنی تنهایم!
خنده هایم ، قهقه هایی که به زمانه و تقدیر می زنم فریبت داده اند
که نقشه طرح می زنی برای بازی دادن و چرخاندن ِ عروسک ِ وجودی ام
ولی نمی دانی که عروسکم سال هاست به عاقبت ِ آدم شدن ِ پینوکیو دچار شده است!
هیچ کس مرا صدا نزد برای بودن
حتی باران نیز برای ترکاندن ِ بغض و آرام شدنی پس از زار زدن ِ هر چه هست و نیست
اما چه معنا دارد ؟ تو از رویاهای شیرین ، ساکت سخن می گویی
وقتی نمی دانی کابوس ، همزاد ِ من ، به من زل زده است



