تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...عجیب و غریب اما نزدیک و باورکردنی...

 

 

تمام نوشته هایم را خودم هم که کامل و خوب بخوانم کافیست

نوشته هایم چیزهایی را نشانم می دهند که در ضمیر ناخودآگاهم جاریست

قبل تر ها خواب ِ خوانده شدن توسط ِ آدمی می دیدم ، همچون خیابان رویای رد شدن ِ رهگذری می دیدم

چشمانم خسته از انتظار ، حوصله ام سر رفته از تفسیر ، خواب و رویایم را کسی خوب نکرده است تعبیر

هی داد که آهای مردم شهر سیب دارم ، سیب سرخ ِ عاشقی در جیب دارم

ناگهان دیدم سیبم را کسی گاز زده است ، جای دندان روی سیب ِ سرخ ِ نازم مانده است

آدمی ، رهگذری از همین مردم شهر در غفلتم آمده است ، نه ردی و نه نشانی مریم باز بد آورده است

.

روی گرد و غبار شیشه شکلک کشیدم،پرده را از آینه پایین کشیدم

پنجره را کامل گشودم ، از هوای خاکستری شهرم اکسیژن کشیدم

پشت حوصله نور دراز شدم و چُرتی کشیدم ، در خیال ِ غرق شده ام طرحی کشیدم

نگاهم از اعتماد و خوب دیدن لبریز شد ، باز روحم جان گرفت و از محبت سرریز شد

جانماز و تسبیح ِ گم شده ام پیدا شد ، خدا قهقه ای زد و شیطان کور و کم پیدا شد!

شبی طوفانی گویی جنگی به پا شد ، باد زوزه می کشید گویی هنگی به راه شد

شیطان که داشت از شدت ِ خشم می سوخت تنم را در آغوش کشید

سخت مرا در بغل ِ خویش گرفت ، روحم را به ته خاکستری ِ آتیش کشید

در تلاطم این کابوس ِ شوم دست و پا می زدم ، روی ثانیه ها انگار یکی یکی در جا می زدم

تا اینکه سحر در زد و صبح بیدار شد ، گویی مریم بار دیگر به دنیا آمده ، گریان شد!

به سجده افتاد و از خودش سخت نالان شد ، چیزی در برش گرفت و عجیب آرام شد!

.

نه نفرتی مانده است و نه محبت ِ خانه خراب کنی ، نه کینه ای ،

نه دلخوری ای و نه خواستن ِ بچه گانه ای

محبتی برهنه ، شوری عریان برای زیستن ِ خدا شده ام روی زمین ،

برای دیده نشدن ، روحم را وسعت می دهم تا اثیری شوم، همین!

کافیست مرا که ساده احساس شوم کمی آرام ،

هم قد ِ خدا ، مثل ِ خودش نبودنی پر از حضوری مانا  

 

پ.ن :

ساده بیا دست ِ من رو بگیرو

ساده نگیر این همه سادگی رو

ساده نگیر اگه هنوز می تونی

پای همه سادگیات بمونی

خسته نشو اگه تموم راه ها

پیش تو و سادگیات بسته شن

طاقت بیار اگه همه آدم ها

از اینکه پا به پات بیان خسته شن

آخر خط جاده های خسته

بگو چقدر راه نرفته مونده

پشت دلت وقتی به خون نشسته

چند تا ترانه است که کسی نخونده

دووم بیار خسته نشو از سفر

تنهاییت هم بذار روی دوشت ببر

ترانه باش اون وره آخره خط

به نقطه می رسیدی و سر خط

 

 

+ خط خطی شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:5  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بی تفاوت...

 

 

چه فرقی می کرد برای این دنیا

که ضمیر سوم شخص غایب را از زندگیم محو می کرد

که چشمانم به دیدن ِ قاب عکس ها معتاد نمی شد

که پدر بود و بغل و بوسه ، مریم در اوج با سری بالا

که مادر انقدر زجر نمی کشید از تنها ماندن

که خدا قدرتش را اینگونه به رخ نمی کشید

که مریم ترمز دستی ِ بودنش دست ِ خودش بود

که کمی دیوار برای تکیه کردن برایم کنار می گذاشت!

 

چه چیزی از این جهان کم می شد اگر 7 سال ِ پیش

کسی آن همه نشانه را پی گیر می شد

به سفری این همه جنجالی اصرار نمی شد

باید و نبایدها زیر پا می رفت و له می شد

پدر به رفتن راضی نمی شد

مادر کابوسش یادش نمی رفت

مریم خوابش را جدی می گرفت

و عزرائیل این بار را بی خیال می شد؟!

 

چه فرقی می کند

درونم چه می گذرد یا روحم از چه خسته است

دلم هوایی شده است یا در مرداب ِ گذشته گیر کرده باشد

مبتلا شده باشم و بیمار از محبت و انسانیت یا ویروسی جدید

وقتی که رفتی ، وقتی که نیستی ، وقتی که تنهایم!؟

 

چه فرقی می کند

بلند داد بزنم و فریاد یا خاموش و بهت زده و آرام

بخندم بلند با قهقهه هایی طولانی با درونی گریان یا شاد

بیداری ِ شب هایم برای کشیدنِ خیالت باشد یا خوردن ِ فنجانی قهوه ی تلخ

وقتی که هیچ چیزی ندارم ، وقتی که خالی شده ام از تو!؟

 

چه فرقی می کند

تیشه بردارم و دیوار زمان را بکوبم یا آجر آجر بچینم روی آن

تا تو دورتر از دور شوی یا نزدیکتر از نزدیک!

بخواهم همچنان "تو" باشی ، او نشوی ، نروی از خیال

وقتی که ایستادم تنها زیر باران بی دستان ِ تو!؟

 

چه فرقی می کند

مریم چه می خواهد ، چه می گوید ، چرا اینگونه ناخوش شده است

وقتی خدا هست ، می نویسد و می گوید "من" !

وقتی که آدم ها گم شده اند در فرعی های پیچ در پیچ

وقتی که زندگی می کنند با هزار چهره ای که نیست جزء ذاتشان

وقتی که دست ها فراموش کرده اند نوازش و کمک را

وقتی که زبان ها همه تلخ ، همه نیش دار ، همه پر از تحقیر و توهین!

وقتی که چشم ها پر از دود است و پاکی ِ حقیقت را هم آلوده می بینند؟!

 

چه می شد

اگر اجازه ی کمی نشستن و خستگی در کردن داشتم

اگر دویدن ِ مدام ، مبارزه و جنگیدن در رینگ ِ دنیا قسمتم نبود

اگر باتری ساعت تمام می شد ، زمان می مرد ، ابد و عدم یکی می شد

اگر آدم ها این همه دچار اگر و اما و شاید و دیروز و فردا نبودند

اگر "آدم"ی می آمد دیوانگی ام را می دید ، می خواست و در دم آزادم می کرد؟

 

نه ، می خواهم بدانم چه تفاوتی دارد

وقتی که بودن ِ مریم مهم می شود زمانی که کاری هست

وقتی که مریم دیده می شود زمانی که دردی هست

وقتی که مریم یادشان می افتد زمانی که تنها شده اند

وقتی که مریم عالی می فهمد زمانی که تاییدشان می کند

وقتی که حضور مریم خوب است زمانی که شاد است ، می خنداند

.

.

.

می دانی

هیچ فرقی نمی کند مریم زجر می کشد یا شاد است

فقط وقتی می خواهند باشد ، باشد

دیگر مهم نیست مریم لحظه ها را زندگی می کند یا می کُشد

دیگر مهم نیست مریم در خواب رویا می بیند یا کابوس می چیند

دیگر مهم نیست مریم کی هست یا دچاره چی هست...

 

 

پ.ن : آنچه من میشنیدم،آنچه میگفتند نبود/اطرافم پر است از جسم های سرگردان/هرچی که مونده کثیف و پاره است،یه درده که بدون ِ راه چاره است،هرچی که قشنگ بود هدر شد،نه میشه برگشت نه میشه رد شد!

 

 

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 21:21  توسط .: م ر ی م :.   | 

#56


 

من همانم که هستم

آرام و خاموش ، همچنان نا فهمیدنی

تنها و بی قرار ، کمی هم درستکار !!

من خودم می دانم که چه لحظه ای غمگینم

و کدامین لحظه شادم ؛

اما تو نمی دانی ...

 

...

 

تو ؛

هیچ می دانی

شکافتن ِ پیله ای که دور خودت بافته ای ،

پر گشودن در بین ِ این همه خار ،

اوج گرفتن میان ِ انبوه ِ کرکس ها ،

بالاتر و بالاتر رفتن ،

رها شدن از تجسد ِ انسانی ،

بخشیدن ِ تمامی ِ رنج ها در همان لحظه ،

دم نزدن از شِــکوه ی درون ،

بودن در تمامی لحظاتی که وجودت الزامیست اجباری ،

مشت کردن ِ دست ... گاز گرفتن ِ لب ... خوردن ِ تلخ ِ بغض ... پوزخند زدن

تا سخنی از دهانت بیرون نیاید ، کاری نکنی ، نگاهی نیندازی ، اشکی نریزی

تنها برای اینکه چیزی ادامه نیابد ...

چقدر سخت است ؟؟!!!

 

...

 

اما من ؛

تمام ِ این مسیر را رفته ام

با بالهایی گشوده ،

و گاهی هم زخمی.

بارها بالم را قیچی کردید ، پر پر کردید

ذهنم را زنجیر ، چشمانم را کور ، دهانم را پر ز ِ خاک ... کردید

اما من ، بار دیگر اوج گرفتم ، از اجتماع ِ منفورتان گریختم ،

چون ؛ وقتی از بلندی به پائین می افتم

می دانم که چگونه به نرمی روی شن ها بیفتم

و همان جا لحظه ای استراحت کنم ،

من می دانم که چگونه زیر باران بروم

بدون آنکه خیس شوم ... سرما بخورم ،

هنوز هم همانم که هستم

" آرام و نا فهمیدنی "

 

...

 

راستی

تو می توانی بخوابی بی آنکه چشمانت را ببندی ؟

یا اینکه حرف بزنی بی آنکه صحبت کنی ؟

تو بلدی گریه کنی بی آنکه از چشمانت اشکی بریزد ؟

یا اینکه با غم ِ درونت بخندی و چهره ات خندان شود ؟

ولی من می توانم

به چشمانم خیره شو و نگاه کن !

همه را می بینی ...

فقط کمی به چشمانم خیره شو

حرفهای ناگفته ام را بخوان

من همیشه همانم که بودم

آرام و نا فهمیدنی

 

...

 

این منم ، اینجا ...

با خروار خروار کلماتی که روی دستانم باد کرده اند

کلماتی کج و کوله ، وارفته ، دور ریختنی ، رنگ و رو رفته

که در زندان ِ ذهنم پشت میله ها ، زنگ زده اند !

افکارم را میگویم ... همان هایی که قبلا تحسینشان میکردید

چه کردید با من که حرفهایم آنچنان در سرداب ِ دلم ماند تا نم کشید ... پوسید ؟!

 

...

 

زین پس ، دوست ِ من ، هر کس سراغ ِ مرا گرفت

بگو نیستم !

بگو رفته ام در تنهایی خودم نقش ِ رویایی بزنم

که در آنجا ، روزی ، اسبی از دور خواهد آمد ... بی سوار

که مرا بر پشت ِ برهنه اش ، تنها با خود ببرد ... !!

به او بگو

من بی هیچ ادعای آمدنی

روزی ، که از قرار دور نیست ، خواهم رفت

بی آنکه هیچ چشمی

به انتظار طلوع دوباره ی ماه ، به آسمان ِ وجودم سنجاق شود !!


پ.ن:

چشمهایم

          درد دارند

                  از زیادی دیدن !

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 16:6  توسط ^ مریم بانو ^