تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...لابد...

 

لابد این قدرها هم گزنده نیست این درد

که هر کسی دستی می کشد روی سر

و زمزمه می کند آرام فقط تو نیستی این چنین سرد!

هیچ کس نمی داند از چه حرف می زنم

از چیزی مثل ِ واکسن

که مریض می کند تا نمیری

یا همچون شربتی تلخ

که می خوری تا رو به راه شوی

من نیز تا آخر این راه ِ تاریک و ترس آور که بروم

از این دروازه ی بزرگ و هفت خوانش که رد شوم

به جایی خواهم رسید که بودم

اما کشف خواهم کرد آن گنجی را

که هیچ وقت ندیدم...!

 

 

پ.ن : در خیالم تو را بیشتر دوست می دارم!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 24 مرداد1387ساعت 12:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

...دیر اما زود گذشت...

 

 

هنگامه ی رفتنت

که زیاد هم طول ندادی اش

گیج و منگ زیر تیغ آفتاب ِ تابستان

کور از هر چیز که می دیدم

کر از هر چیز که می شنیدم

دخترکی بودم 15 ساله

با هزاران رویا ، خیال ، آرزو

که همه اش به تو وصل می شد

و خدا همچون معلمی سخت گیر

روی همه اش خط کشید

کاغذهای فرداهایم را که نقاشی کرده بودم

همه را پاره کرد و دور ریخت

جلوی چشمانم

احساساتم را دفن کردند

و گفتند هیــــس! اشک نریز

ناله نکن ، زاری نکن ، آرام باش

دخترک خوبی باش

مادرت تنهاست

برادرت غمگین است

جای ناراحتی برایت نیست.

و من از آن روزها تا این روزها

در درون باریدم

خدا مرا با دستانی خالی

به رینگ ِ دنیا فرستاد تا بزرگ شوم

مشت می خوردم،می افتادم و خدا بلندم می کرد

برای مشتی دیگر ، برای زمین خوردنی دیگر

و حالا دیگر آنقدر خورده ام که درد برایم مفهومی ندارد

فکر می کنم بزرگ شده ام دیگر

که خدا گاهی یادش می افتد

در ازای تو و تمام احساسات ِ دخترکی 15 ساله

نه دلخوشی ای داده است و نه چیزی دیگر

که گاهی پایین می آید ، می نشیند

و در گوشم می خواند بخوان مرا تا اجابت کنم تو را

همینک که دیگر آرزویی را درخورم نمی بینم!

 

 

 

پ.ن1 : به اندازه ی 7 سال ناگفته دارم...

 

پ.ن2 : دیگه خورشید چهره ات رو نمی سوزنه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی...

 

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 22:31  توسط .: م ر ی م :.   | 

...می گذرم از گذاشته ها...

 

 

هر چیزی را در جای خود می گذارم و می گذرم

بارم را سبک می کنم از هر چه نیست

و هست های بی حضور را هم هل می دهم عقب

روزهای تب دار از رفته ای پر حضور را

کابوس می بینم

و شب های بیداری ام را

می نشینم به تماشای هزارباره ی سریال ِ زندگی ام

از آن روزها تا این روزها

وابستگی ام را از هر چه ضمیر است پاک می کنم

و پرچم استقلال بر قله ی تنهایی ام را

به اهتزاز در می آورم

هنوز با تمام آدم ها نسبتی هر چند دور دارم

ولی  بی تنی راه خواهم رفت

و گاه تن ها را تنها خواهم گذشت

می گذرم از حقیقتی که چشم می بیند

و حسی که دچارش می شود

می گذارم

فکر ها را غرق در خیالات

ذهن ها را در عذاب ناگفته ها

و دل ها را گره خورده با خوابی ابدیت

و تو روزی خواهی فهمید

خمیدگی ام از باری است

که خداوند به امانت بر پشتم گذاشت

آه ام را آنقدر می کشم

تا هر که آه ام را به صدا آلود بی صدا جان دهد

آنکه نا گفته آب می دهد

می داند مراد من حاجت روا خواهد شد

بی نیاز از التماسی یا خواهشی

 

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 19:59  توسط .: م ر ی م :.   | 

...نو پا...

 

 

چشم ها

بی فروغ

خالی

سرد

.

دل ها

در حال ِ جان کندن

میان چهار دیواری

که خانه می نامندش!

.

تا فهمیدند

زخم ها دهان باز کرده است

و در حال ِ خونریزی

نمک پاش هایشان را آوردند

گر چه سوزاندند

اما التیامم را نیز سبب شدند

در حالیکه چشم بر از نفس افتادنم

دوخته بودند!

 

 

پ.ن : درها جدیدا روی یک پاشنه می چرخند!

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 12:27  توسط .: م ر ی م :.  

...ساکت ِ بود و نبود...

 

 

چشم ها خیره در آینه

به دنبال ِ نوجوانی می گردد

که روزگارانی شبیه بودیم به هم

آنقدر که گاه در تنم نفس می کشید

و گاه به حرف می آمد

نوجوانی که با رفتنی همراه شد

و در قبری ، زیر خروار خاک ، جا ماند

گویی زنده به گورش کردند

دست هایی دور گردن ِ بی جانش

چشم هایی از حدقه در آمده در پی رازش

پا بر تنهایی اش می فشاردند

و جان دادنش را به تماشا می نشستند

نوجوانی که هر چه بر زمینش می زدند

آسمانی تر می شد

هر چه سنگ می انداختند بر سر راهش

خوش صداتر ، به مقصد نزدیکتر می شد

و هر چه شکنجه اش می دادند

با به رخ کشیدن ِ نبودنت

و نشان دادن ِ جایی که می گفتند آنجا خفته ای

روح زندگی بیشتر با تنش پیوند می خورد

نوجوانی که بارها از باران های نباریده ی دلش

ابرها بافته است برای روزهای خشکسالی

از آوارهای ریخته ی رویاهایش

پلی ساخته است تا هم آغوشی ِ خدا با خود

و لحظه ای غفلتش برای دیداری یواشکی با تو

 

 

+ خط خطی شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 15:36  توسط .: م ر ی م :.   |