...اتاقك شيشه اي ِ من...
من ،
در يك اتاق شيشه اي
دچار زندگي
كه اين روزها
بي حس
در كما
چه خوش مي گذرد!
هر چه مي رسد نيكوست
شلاق ِ باد
نوازشي مي شود،
رگبار باران
لطافت ،
صداها
موسيقي ،
نور
چراغ خواب ِ من ،
تاريكي
زنگ ِ هشياري ِ من!
.
من ،
در يك اتاق شيشه اي
آدم ها به ملاقاتم مي آيند
وقت كم است براي حرف
حجمي از سكوت ،
نگاه هاي پر حرف ،
جاري شدن ِحس در فضا
براي گرم كردن ِ قلبي كه از روي عادت مي زند
و در آخر جاي انگشتان روي شيشه!
كسي نمي داند
در اتاق باز است يا قفل
صدا شنيده مي شود يا خفه
فهم در جريان است يا مرده
.
من،
در يك اتاق شيشه اي
جايي خالي
براي يك ديوانه با چهار بال!
تا با عصيان ِ آدم گونه
مرا به جشن ِ زمين ببرد
و طعم حوا بودن را
كمي بيشتر از حوا
به زنانگي ام بچشاند
تا عقيم نمانم
از نعمتي
كه براي حلول خدا ،
در جسمم دميده شده است!
پ.ن : نادر ابراهيمي :
عشق ،
آویختن ِ باراني به نخستين ميخي كه دستمان به آن مي رسد نيست!

