...ساده ای باورنکردنی...

ايستاده ام يك لنگ در هوا
در برهوت ِ دنيا
كتابي در دست ِ راست
صدايي در گوشم فرياد مي زند
بخوان مرا!
دفتري در دست ِ چپ
چوبي بر پشت مي خورد
و باز همان صدا
كه بنويس غلط هايت را
آنقدر كه ديگر يادت نرود
آنقدر كه درست بخواني
آنقدر كه آدم شوي!
.
خدا بلند بلند ديكته مي گويد
خسته مي شوم
عصيان مي كنم
خط خطي مي كنم
خرچنگ قورباغه مي نويسم
كاغذ ، پاره مي كنم
و جريمه مي شوم!
جريمه اي براي فهم
جريمه اي براي درك
جريمه اي براي دچار بودن
دچار انسانيت و وجدان
دچار زندگي با همه ي احساس
دچار گم گشتي از "من"
رسيدن به "تو"
زايش "ما"
و محو شدن قطره در دريا!
.
آدم شده ام
براي حوايم
در برهوت ِ دنيا
كه جايم هر روز تنگ تر مي شود
از جا دادن به كسي
تا از هواي من پر شود
كمي لم دهد
خستگي در كند و برود
اما مي ماند!
تنه مي خورم
و هر افتادني زخمي
و هر مقاومتي دردي دارد
ابرها ، بهترين رفيقان ِ من ،
هميشه دور سرم مي گردند
مي گريند
تمام مي شوند
باد طوافم مي كند
برگ ها بر پاهايم بوسه مي زنند
و من غرق نور مي شوم
چون من خدايم
كه تنهام
بي هيچ شريكي!
