تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

#58

 

این روزها گم می شوم ؛ در خودم

من ، گم میشوم

انتظاری نیست که کسی بفهمد مرا...

خودم هم دیگر خودم را نمی فهمم !

هیچ جا هیچ خبری نیست ،

و من

در تناقض آگاهی و بی تفاوتی خودم

معلقم !

.

من ؛

قبول کرده ام فرضیه ی تنها زیستن همیشه با ماست

اما میخواهم حکم زندگی را با انتخاب خودم اثبات کنم ،

قبول کرده ام هرگز با میل ِ من نمی پیچد

پبچ ِ سرنوشت ،

قبول کرده ام که دستانم کوتاه است

برای بافتن خیالاتی دور و دراز ،

قبول کرده ام دوباره شب نخوابی های تلخ آمده

و این تاريكي از غم سرشارم می کند .

.

من افتاده ام در مسیری ناشناخته ولی جذاب

پیش میروم ، غوطه ور میشوم ، فرو میروم در خوشی دقایقم

دقایقی که کاش تا ابدیت کــــِــــش آیند !

مبهوتم ، مجذوبم ، منگم ، گیجم ، در توهمم ...

اما مهمتر از همه ؛ «هستم»

هستم ... هستی

وجودی که در بهترین زمان ، «هست» شد ... نه دیرتر ، نه زودتر

.

حالا دیگر خیلی چیزها هست در من

که قبلا نبوده ...!

اینک ، لااقل من به اندازه ی تمام ِ پیله هایی که دور خودم بافتم و شكافتم

تجربه دارم...

فرق ِ «ديرتر» و «زودتر» را می دانم

من اصلا نگران آن یه ذره تصور تاريكي از آینده نیستم که

بخواهم برای همه کس که ابهامی از من دارد ، راهم را تشریح کنم.

هستم ، هستم ، مجذوبم ... و گاهی غمگین.

هیچ میدانی ، وقتی نیستی جایت پر از تنهایی ست؟!

هیچ میدانی ، وقتی نیستی هستی ام روی دستم می ماند؟!

.

و من امروز فکر میکردم که

قصه ی ما از کجا شروع شد؟!
دقیق یادم نمی آید کی بود ...

اما چشمهایت را دیده بودم

در پس ِ پرده ی ذهنم ... قبل از لمس ِ حضورت !

پنجره های روحت را می گویم ،

که در آنها به تماشا می نشینم

زنده بودنت را ؛ اندوهت را ؛ شادیت را ؛ امیدت را

اشتیاقت به عشق را ...

آه دوست ِ من ... چشمهایت ، پنجره های روحت هستند

در آنها کشف می کنم

خودم را !

.

افکارم به نیمه نرسیده

کلماتم تمام شد ،

حسم در درونم ماند و

این جملات ِ حقیر از بیانشان عاجز ماندند !

.

هيچ کدام ِ این ها حرفهایی نبودند که می خواستم بگویم

هیچ کدام ِ این ها!

 

 

 

+ خط خطی شده در  جمعه 29 آذر1387ساعت 15:6  توسط ^ مریم بانو ^ 

م ر ی م سُر می خورد باز؟

 

ابري شده ام پاييزي

مچاله مي شوم به دستان ِ كه؟! نمي دانم!

در خودم آنقدر ريخته ام

كه از اشك هاي خدا مريم مي ريزد!

كجا جمع خواهم شد؟

در گوشه اي از ان كوچه ي بن بست؟

يا در چاله اي كنار خيابان؟!

كه پاشيده شوم روي رهگذري!

يا بشوم منشا حاصلخيزي؟!

.

يكباره

تلخ شده از بود و نبود

همچون ته خياري كه گاز زده مي شود

پرت مي شود گوشه ي بشقاب در انتظار دور ريخته شدن!

و شايد همچون قهوه اي

كه گزند ِ تلخيش را كمتر دوست مي دارند

كه لذتش در آخر است

و خدا هي شكر ريخت و هي هم زد

مي دانم آنقدر هم خواهد زد كه شيرين شوم

و آن روز مرا خواهد نوشيد!

آن روزي كه ريخته مي شوم در خودش

و به رگ هايش پيوند مي خورم

.

عادت دارم تا ته بروم

هميشه انتها لذت بخش بوده برايم

مسير و جاده مرا گاه مي ترساند

من از اشتباه بودن مي ترسم

از چيزي كه مال ِ من نباشد و بگيرم!

از حسي كه مرا دور كند از خودي كه خدا به بي خود بودنش دلخوش كرده!

از شيطاني كه هنوز پرسه مي زند در كوچه هاي خيال

قلاب مي اندازد در بركه ي محدود ِ ذهن!

مي ترسم از تكرار مكررات

انتهاي تو كجاست؟

سقفت كوتاه اگر باشد باز سرم كوبيده مي شود

عمقت كه كم باشد جان خواهم داد!

آخرت خوب است به آسمان گره بخورد

آزاد ، نامحدود ، وسيع!

راستي خدا را ديدي بي حجاب ما را مي نگريست؟!

چشمش ، آسمانش ، پوششي نداشت ، هيچ ابر نبود!

كاش مي توانستم به راه اعتماد كنم!

آخرين بار در راهي كسي را گم كردم

كه مريم را با خود برد

گويي خدا مريمي ديگر خلق كرده

من آن نيستم

من ديگري ام

كسي بايد كشف كند مرا

تو مي تواني؟

نمي دانم!

 

+ خط خطی شده در  چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:56  توسط .: م ر ی م :.   |