...آ م د آ د م...

مي خواهم ساده بنويسم
از سادگي ِ كاغذهايم
و اينكه چقدر معصومند
سياه مي شوند تا سپيد بمانم
مچاله مي شوند تا رسيدنم به يگانگي
مي گيرند آنچه را براي من نيست
خالي مي كنند مرا از خودي كه به خود نيست

مي خواهم ساده بنويسم
آن مرد آمد
بي چمدان آمد
بي قصد ِ آمدن آمد
بي قصد ِ ماندن آمد
بي آنكه بخواهد آمد
از سر بي نيازي آمد
و جاودانه و ماندگار شد آمدنش
.
مي خواهم ساده بنويسم
ولي كلماتم لالند
مست شده ام گويي
از ديدن ِ مريم در آيينه ي تو
و يافتن ِ تو در مريم
همه روياهايم را كه باد برده بود
انجا بود
در دستان ِ معصوم تو
دو مستقل ِ وابسته
يا دو وابسته ي مستقل؟!
كه مي داند؟
.
مي خواهم ساده بنويسم
تو همچون من
يا من همچون تو
از دنيا بريده
محو در تجربه هاي گمشده
قدم هاي زير برف
و حس ِ تعادل ِ روح
گويي در گيجي ِ دلپذيري هستيم
هر چه مي شنيديم نزديك بود
و شب كه به خانه برمي گشتيم
آدمي ديگر بوديم
طعم يك حلول ِ نوراني
جاري شدن ِ اشك از شوق
تحير عقل از اين همه همساني
و كشش ِ من به سمت ِ چپ تو
.
بگذار ،
مي خواهم ساده بنويسم
آدم آمد
