تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

ّ~ پ ا ک ک ن ~

 

 

راه می روم

تنها ، بی مقصد

در تاریکی سرد

بی سایه

فقط من

با خودم

تنها

نگاهم

به کفش هایم

قدم هایم

دهن کجی می کنم

به افکارم

می خندم

به آینه های نگاه هایی

که می خواهند مریم را نشانم دهند!

حرفی برایت نمی روید در این دل

کاش فکری می گذشت درباره ات از اتوبان ِ ذهن

خالی شده ام از کلمه

کودکانه ی دلم را نوازش می کنم

خوابش که می برد

روحم از پنجره ی تن

به کوچه پی احساس می رود

که گوشه ای کز کرده

و صورت ِ زخمی اش را پوشانده!

دست هایش را می گیرد

خونریزی زخم کهنه را پانسمان می کند

و تا می تواند قلقلکش می دهد

احساس می خندد

می خندد

می خندد

و در اوجی از شادی ِ موقت

می گرید

می گرید

می گرید

تا خورشیدی در او طلوع کند

بتابد بر سرمای یخ ِ تنهایی اش

باز شود گره های اخمش

 

 

پ.ن: دلم ميگيرد از اين ميزان ِ نا ميزان...

 

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 20:24  توسط .: م ر ی م :.   | 

#59

 

 

 

من؛

یک آدم خوب هستم که برای خیلی از کار های خوب مناسب نیـستم...!

ما آدمها خیلی بیشتر از آنچه می نماییم، هستیم. از برای همین است که  تنها هستیم !

 

من؛

دلتنگ می شم، خواب های آشفته می بینم،  نگران می شم، می ترسم،  دلشوره می گیرم...

تضادها دیوانه ام کرده اند؛ آشفتگی بیچاره ام می کند...

 

دور می کنم عوامل فاصله ها را ، از خودم.

شاید ،نزدیکتر شدم ؛ به آنچه باید...

 

خنده ام می گیرد.

من؛

غرورم را مدت ها پیش لابلای هزاران حرف وصحبت ؛ میان میلیون ها سیم و کابل تلفن و نوشته و شعر و  کتاب، جا گذاشته ام. من خیلی چیزها را از دست داده ام... همه اش تقصیر من و ندانم کاری هایم بود. همه ی آن مصبیتی که آوار شد بر سر من و تو...

 

درد دارد. خیلی درد دارد بعضی فهمیدن ها... دردم می آید. زوزه می کشم از درد ولی بی فایده ست...

بیچاره و مفلوک می شوم... خیس و اشک آلود...

صبورم  ؛ اما نه بر این دلتنگی..

بگذار فریاد بزنم، بگذار اشک بریزم، این را دیگر دریغ نکن

 

گاهی باید بیندیشیم به آدم هایی  که وسیله بودند، تا تنهایی مان لبریز نشود...

و کسانی که همراهی صبورند تا مقصد ِِ نهایی...

 که همانا آنان نیز، آدم اند.

 

حرفهایم که کم می آیند

سه نقطه می گذارم ادامه حرفم

و به خواننده اجازه میدهم

خودش تمامش کند

....

 

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 16:15  توسط ^ مریم بانو ^ 

...د و س ت ي در همين حوالي...

 

وقتي بي صدا "هست"ام

آرامشي در بيرون است

و توفاني در درون حامله ام

كه زمان زايشش خودم نيز در امان نيست

عذابي بالاتر از اين نيست

كه طعمي را بچشانند و بعد دريغ كنند

اگر نخورده بودم

اگر نبوييده بودم

اگر ننوشيده بودم

و فرقي ميان "تو" و "او" نمي دانستم

آنگاه تمام فعل ها بي معنا مي شدند برايم

كاش كسي "من" باشد

بتواند جوابي براي آن همه حرف ِ‌ بي جواب مانده ي معلق داشته باشد

بتواند هميشه بيشتر از پيش باشد ، كم نشود ،‌ دور نرود ، به خواب نزند خود را

بتواند براي كسي بدون ِ فكر منفعتي از خودش بگذرد

اصلا بتواند ضرر كند تا نفعي به كسي برسد و شاد شود

وقتي از "من" بيرون مي آيم

و به "من" مي انديشم

مي ترسم ، كم مياورم و گاه به سجده ميفتم

به اينجا كه مي رسم به آدم بودنم شك مي كنم

مي خواهم در لبه ي تيز ترك هايم بنشينم و خونريزي كنم

آنقدر كه از هوش بروم ، دچار كما شوم تا مغزم پاك شود

دلم سخت مچاله مي شود در خود وقتي كه مي بينم

گياه ِ رابطه اي در حال نابودي است و هيچ كاري نمي كنند

خسته ام از مراقبت ، مواظبت ، ملاحظه ، در خود ريختن

مي خواهم كمي بي پروا باشم ، ديوانه وار خودم باشم

مي خواهم آنقدر اشتباه كنم تا درست شوم

آنقدر كج بروم تا راست شوم

جهنم را تا آخر بروم بالا

تا خود ِ بهشت شوم

 

 

پ.ن :

من از هرچه بود و هست...من از هرچه هست و نیست

من از همین تو تا کجا گذشته ام

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 20:4  توسط .: م ر ی م :.   |