تبليغاتX
نوشته های خط خطی

نوشته های خط خطی

دست و قلمم هر چی اون می گه می نویسه...

...ما بین مانده...

 

روي پل صراط ، دنيا را مي گويم ، چقدر مـَلـّــَق زده ام

خدا مي داند اين مـَلـّــَق ها چند آدم را انداخته يا بالا كشيده!

ممنوعه كه خودنمايي مي كرد

نگاهم كه پشت سر و پايين را ديد مي زد

تعادلم را در ميان افكارم جا مي گذاشتم

دچار هبوط و سقوط و عجز مي شدم

جهنم را با همين دستان ساخته ،

در شب گـُر مي گرفتم و صبح هنگام خامـــــــوش!

ته خيال آن طرف اين پل را كه مي بوييدم

عجيب مي دويدم ، عجيب نزديك مي شدم ، عجيب او مي شدم

در همين دنيا بهشت رونمايي مي شد ، در نگاه خيره مي ماندم

آري ، همين جا ، زير همين آسمان ،‌ روي همين زمين

بيش از حد خوب يا بد باعث لرزش قدم ها مي شود

در تعادل زيستن صراط مستقيم است

ممنوعه ها مي شود جاده ي چالوس با آن همه پيچ و خم

.

نماز هميشه مرا له مي كند

در پشت اشك هاي بي دليل روح

گويي سم را از تك تك سلول هايم مي مكد

در قنوت گاه چقدر دستان ِ تهي ام

از وزن ِ استجابت دعا سنگين شده است

و گاه در سجود ثقل جاذبه ي گناه و عظمت مهرباني اش

مرا به مركز زمين نزديك نموده!

.

فهمم بي بال و پر ،‌ پشت ديوار زمان

بي هيچ نشاني از روزنه اي

همچو پاندول ساعت ،‌ مي رود...مي آيد

از چيزهايي كه نيست ، كه نمي دانيم مي گويي

عقل عاجزست ، حس دچار است و روح مي داند گويي!

در تو كه همچون مه ِ غليظ ِ صبحگاهي

خنك ، خاكستري و گاه گيج كننده و ماتي

همراه با التهابي تاريك - روشن قدم مي زنم

چقدر شوق داشتيم كه خورشيد طلوع نكرده به راه افتاديم

مي خواستيم نور شويم و بتابيم

باران شويم و بباريم

عشق شويم و بتازيم

اما هنوز شب با ما بود و نمي دانستيم!

سيلي زده ي بيداري ِ نرسيده امان شديم

من و تو ، تنهايي ،‌ به سمت ما دويده بوديم

ديگران در خواب ِ‌ خوش ،‌  

عقب مانده اند كه اينچنين در انتظاريم

 

 

 

پ.ن : فقط يك گناه كبيره ي حقيقي وجود دارد:

فشار آوردن بر قوانين بزرگ كيهان!

بردباري لازم است و نيز انتظار زمان موعود را كشيدن ،

و با اعتماد راهي را دنبال كردن كه خداوند براي زندگي ما برگزيده است.

 

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 12:33  توسط .: م ر ی م :.   | 

...بيرون روشن از درون...

 

در دور كه مي نشينم

سخنم به سكوت آلوده مي شود

تمام چشمم از جهان پر مي شود

به تعادل مي خزم ، آرام و آهسته

به اوجي دروني مي رسم

آنگاه چقدر نور ، چقدر حسرت ، چقدر حيرت

روي فكرهايم راه مي رود

هيچ چيز را تك و مطلق طاقت نمي آورم

نه سپيد ماندن ِ كاغذ را

نه آسمان ِ‌ صاف ِ‌تهي از ابر را

حتي تو بدون ِ عيب هايت را دوست ندارم

و خدا را بدون ِ‌ شيطان نيز

مثل حساسيت ِ درك ِ‌ ارتعاش

روي حقيقت قدم مي گذارم

جايي كه بكر هست نمي توان فروتن نبود

.

گاه همچو بُغضي در كسي گير مي كنم

يا قورتم مي دهند و يا مي بارند مرا

گاه همچو ميخي در ذهني فرو مي روم

تا خالي شود

ذهن خُره ي روح است

دچار  ِ درد ، ميخ را بيرون مي كشد

اما در تو ماندم ،‌ فرو رفتم

در هم ريشه كرده ايم انگار!

يا به هم گره خورده ايم

گره اي كور كه با دندان هم باز نمي شود!

اگر پاره كنند همچنان هستيم...!

 

 

+ خط خطی شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 20:15  توسط .: م ر ی م :.   |