#50
آن شب ماه قرص کامل بود
روی ماه نشسته بود بانو ؛ تنها
و
میدانست در این شب ، گم شده اش را می یابد
به زمین می نگریست که پر شده بود از سیاهی
به خود گفت: خسته شدم از اینهمه یکنواختی
پس چرا از راه نمی رسد مسافر ِ حواس پرت ِ من ؟
ماه ِ کامل ، بدجوری احساسات ِ آب گونه ی بانو را برانگیخته بود
به دنبال چیزی برای آرامش میگشت
پشت سرش نیمه ی تاریک ِ ماه بود و روبرو خورشید ِ سوزان
از دور مسافری دید ، دلو ِ آبش در دست
مطمئن بود که این تازه از راه رسیده ،
آمده از رودخانه ی بانو دلوش را آب کند و در مقابل زندگی را به او بیاموزد
- سلام فرزند ِ اورانوس ، من تو را سالهاست که میشناسم
از اینجا بارها به تو نگریسته ام ، اما تو سرگرم پرواز ِ خودت بودی ...
اگر آمدی ، مقیم شو ... من مسافر ِ چند روزه را دوست نمی دارم
بیا ، احساسات ِ مرا آرام کن
قلب ِ گم شده ات پیش ِ من است ، آن را جا گذاشته بودی
منم قلبم را به تو میدهم ، تا همیشه با هم بمانیم
زمان گذشت
فرزند ِ شیطان ِ اورانوس ،بانوی ماه ؛ بسیار یکدیگر را دوست میداشتند
گاهی پر کردن دلو ِ آب سرگرمشان میکرد ؛
گاهی سفر به اعماق کهکشان ؛
گاهی جمع آوری سنگ ریزه های رنگارنگ برای کنار رودخانه ؛
گاهی نوشتن ِ حسی دونفره ؛
آن دو ، فرصت برای با هم بودن داشتند ، بی نهایت
اما بانو گاهی گیج میشد ، شاید هم گیج میکرد !
سر از افکار ِ پیچیده ی مسافرش در نمی آورد ؛
مسافر نیز هم !
بانو ؛ کودکی بود از ماه ِ چهارم ... و مسافر ؛ فرزندی از ماه ِ یازده
کودکی بانو گاهی شیطنتهای بچه گانه ایی را در پی داشت ، که مسافر نیز شریک میشد
بانو ، فقط بازی میکرد ... اما مسافر یاد می گرفت و می آموخت و می آزمود
بانو دست از بازی میکشید و در دامان ِ مسافر احساساتش را آرام میکرد
بانو ؛ پوسته ای داشت سخت ... برای این مواقع ، که به درونش بخزد و فکر کند
مسافر ؛ اما آنچنان روح ِ بلندی داشت که نوسانات ِ بانو را میدید و درک میکرد ؛ قبل از وقوع ِ آنها
و این ، بانو را شگفت زده میکرد ... !
و این ، مسافر را ناراحت میکرد ...
اما ای کاش مسافر میدانست تا چه حد بانو دوستش دارد
به او وابسته شده است ، که سفرهای گاه و بیگاه مسافر به اورانوس ، بانو را رنجور میکند
کاش مسافر یادش نرود که تنها ماه نشین ِ قلب ِ بانوست
که سخت شدن های گاه و بیگاه ِ بانو را ببخشد و ببخشد و ببخشد
که بانو نه از مسافر دور میشود و نه خسته
که مسافر تنها کسی است که پرواز را به بانو آموخت
که بانو برای همه داشته های ِ فعلیش مدیون ِ مسافر است
پ.ن: اینجا آدمها تنها به من که نه
گاه گاهی هم به تو فکر می کنند
راستی دلت می خواهد این روزها سوژه ی تمام رویاهای من شوی ؟
تو که می دانی من دیگر آدم نیستم که گاه گاهی به تو بیندیشم
یک دیوانه ی آشفته ام که لحظه به لحظه ، یادش را به بودنت گره می زند
