...خوابیدن با چشم های باز...
من ، همان راه نرفته ام
امروز را خواب مانده ام
دیروز را به فردا سنجاق می کنم
و خیالم را از تو می بافم
نیست ها برای من چقدر پر رنگ
و هست ها برای من نیستند
من آرامش را در گور پدر یافتم
و تنش و تلخی را در بودن هایی نزدیک!
آنقدر آفتاب کشیدم در صفحه ی دلم
تا ابرهای خاکستری ِ بی باران آب شدند و ریختند!
من به معجزه ی ایمان و اعتماد یقین دارم
می دانم چطور می توان در پس ِ یک خنده زار زار گریست
خوب می دانم هر چه ساکت تر باشی ،
گوش ها بیشتر به دنبال ِ صدایت می گردند!
من ، همان جاده ی آدم ندیده ام
که سال هاست خواب ِ عبور عابری از خود را می بینم
پ.ن : حرف هایت را پوست می کنم تا هضم شوند!
+ خط خطی شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 10:5  توسط .: م ر ی م :.
|
